ناگهان كشيد روى ماسهها ، دست كوچكى مشك خشك را * هرچه درد دل ، هرچه آرزو : گفت ، گفت ، گفت ، كرد ، كرد ، كرد
لحظهاى دگر تيغ ذو الفقار ، آسمانشكن ، آسمانگداز * پشت مىشكست : كوه ، كوه ، كوه ، جار مىكشيد : مرد ، مرد ، مرد
گرگهاى هار ، روبهان پير ، نعره مىزدند : شير ، شير ، شير * در گريز ازو سخت ناگزير ، خالى از خروش ، خسته از نبرد
با گل غروب ، آن دو دست پاك ، اوفتاده بود بر فراز خاك * مىوزيد مرگ : سرخ ، سرخ ، سرخ ، مىگذشت روز : زرد ، زرد ، زرد « 1 »
در عظمت وجودى علمدار كربلا
اى بسته بر زيارت قدّ تو قامت ، آب * شرمنده محبّت تو تا قيامت ، آب
افتاد سايهاى ز سمند تو در فرات * پيچيد و رنگ باخت ز شور شهامت ، آب
دستت به موج ، داغ حباب طلب گذاشت * اوج گذشت ديد و كمال كرامت ، آب
بر دفتر زلالىِ شط خطّ « لا » نوشت * لعلى كه خورده بود ز جام امامت آب
لب تر نكردى از ادب اى روح تشنگى ! * آموخت درس عاشقى و استقامت ، آب
ترجيع درد را - ز گريزى كه از تو داشت - * سر مىزند هنوز به سنگ ندامت ، آب
از نقش سجده كردهء نخل بلند تو * آيينهاى است خفته در آه سلامت ، آب
سوگ تو را ز صخره چكد قطره قطره ، رود * زين بيشتر سزاست به اشك غرامت آب
از ساغر سقايت فضلت قلم چشيد * گسترد تا حريم تعزّل زعامت ، آب
زينب ، حسين را به گل سرخ خون شناخت * بر تربت تو بود نشان و علامت : آب !
از جوهر شفاعت تيغت بعيد نيست * گر بگذرد ز آتش دوزخ سلامت ، آب
آمد به آستان تو گريان و عذرخواه * با عزم پاى بوسى و قصد اقامت ، آب
مىخوانمت به نام ابو الفضل و ، شوق را * در ديدگان منتظرم بسته قامت ، آب « 2 »
هامش
( 1 ) . همان ، ص 52 .
( 2 ) . همان ، ص 54 و 55 .