اين سو ، حيات آينه بىآب مىشكست * آن سو ، فراتْ خنده به لب قاه قاه داشت
در رزمگاه نور كه ايزدْ سرشت بود * اهريمن ضلالت و ظلمت سپاه داشت
توفان تيغ بازى مستانه مىوزيد * از پهنهاى كه خون خدا بارگاه داشت
در نيمروز عشق كه عاشقترين سوار * بر مِهردوست حاجت مُهر گواه داشت
آورد حجّتى كه ز گهواره تا مصاف * زنجير شيون و ، زِره اشك و آه داشت
بر دوش صلحْپوش امامت نشانه رفت * تير قضا ، كه تا حرم وحى راه داشت
آواز خون سرود و به خواب عدم غُنود * مرغى كه بر درخت ولايت پناه داشت
هر دشنهاى ، علامت سرخ سؤال داشت * هر خنجرى خميد كه : آيا گناه داشت ؟ ! « 1 »
يك گوش و يك گوشواره !
خورشيد ، خورشيد ، خورشيد ، آيينهاى پاره پاره * شمشير ، شمشير ، شمشير ، رنگين ز خون ستاره
خورشيد ، خورشيد ، خورشيد ، آيينه آتش گرفته * مىبارد از آسمان : آه ، مىجوشد از شن : شراره
خورشيد ، خورشيد ، خورشيد ، آيينه بيتاب و آبست * با تشنگانش ترنّم ، بر كشتگانش نظاره
خورشيد ، خورشيد ، خورشيد ، آيينه مىسوزد از داغ * خون مىچكد قطرهْ قطره از جنبش گاهواره
خورشيد ، خورشيد ، خورشيد ، آيينه مىبارد آن دور * قاموس قرآن پياده ، اشباح شيطان سواره
خورشيد ، خورشيد ، خورشيد ، آيينه در كاروانست * گويى تراشيده ابليس اين مردمان را ز خاره
خورشيد ، خورشيد ، خورشيد ، آيينه مىخواند از دوست * تقدير ، تقدير ، تقدير ، از اين سفر نيست چاره
هامش
( 1 ) . همان ، ص 43 و 44 .