شطّ شقايق
گيسوى خورشيد مىلغزيد روى خيمهها * خون و آتش مىتراويد از سبوى خيمهها
آبِ پاى تپّهها مىشست زخم دشت را * از شرار تشنگى پر بود جوى خيمهها
آسمان ، آرام در شطّ شقايق مىنشست * ارغوان مىريخت در جام وضوى خيمهها
شهريار عشق در گرم بيابان خفته بود * اسب با زين تهى مىرفت سوى خيمهها
گرد را سر تا به پا آغوش استقبال كرد * آفتابى شعلهپوش از رو به روى خيمهها
شيههاى خونين شنيد و از حرم بيرون دويد * شوق را عرشىْ غزالِ آيهْ بوى خيمهها
اسب رنگين يال و تنها بود ، تنهاتر ز كوه * خاك شد با گام رجعت آرزوى خيمهها
ساربانان در جرس زنگ اسارت داشتند * بال مىزد بغض غيرت در گلوى خيمهها
كاروان ، آلالهها را برد و شب مهتاب ديد * نخل سبز بىسرى در جستجوى خيمهها « 1 »
برگريز عشق
سرخِ غروب بود و حريق خيام بود * آغاز زنگ قافله در راه شام بود
سرخِ غروب بود و شهيدان و هُرم خاك * روز نبرد نور و سياهى تمام بود
سرخ غروب بود و سكوت سوارها * اسب امير آينهها بىلگام بود
سرخ غروب بود و ، عطش آه مىكشيد * در ديده ، خوابِ آب هم آنجا حرام بود
سرخ غروب بود و ، چو آغوش آسمان * ماه و ستاره بر سرِ نى در خرام بود
سرخ غروب بود و ، زمان گنگ مىگذشت * در برگريز عشق نه جاى كلام بود
سرخِ غروب بود و ، زمين مانده بود مات * تا در ميانه ، لالهء زهرا كدام بود ؟ « 2 »
عاشقترين سوار
مىرفت بارهء شب و ، بار گناه داشت * مىآمد آفتاب و ، غمى در نگاه داشت
پيراهن سپيده ، سياهى گرفته بود * خورشيد ، داغ شرم ز پير پگاه داشت
تا دوردست ، نيزه پسِ نيزه مىدميد * آغوش دشت ، حسرت سبز گياه داشت
هامش
( 1 ) . همان ، ص 39 و 40 .
( 2 ) . همان ، ص 41 .