گرچه همه همنفس و همدمند * همنفس و همدم نامحرمند
قافله كوفه ز بيت الحرام * كو رود از كرب و بلا تا به شام
عصمت اگر عصمت آل اللّه است * دست بد از دامنشان كوته است
* * *
گرچه همه كار جهان با خداست * كردهء عشق از همه كارى جداست
ما همه در عهد و وفاى توييم * منتظر دست و دعاى توييم
عهد تو بستهست وفايى بكن * دست تو بازست دعايى بكن
گرچه خرد را نرسد ردّ عشق * كار گذشتهست ز سرحدّ عشق
عشق حسينى چو بجنبد ز جاى * كيست كه معشوق شود جز خداى ؟
ذرّهء او رتبه خورشيد يافت * كشتهء او دولت جاويد يافت
خون حسين قيمت خون خداست * چون نفشاند ؟ كه خدا خونبهاست
شوق لب از واقعه عشق دوخت * گفت ( صبورى ) و زبانش سوخت
آه مِنَ العشق وَ حالاتهِ * احرَق قلبى بحراراتهِ « 1 »
غزل مرثيه
اگر تو پرده بگيرى ز رخ به دلدارى * ز هر كه روى تو بيند دلى به دست آرى
كسى كه يوسف مصرى به هرچه داشت خريد * تو را به يوسف مصرى كند خريدارى
نظر چو از رخ شاهد به خانه روشن شد * دريغ باشد بر شاهدان بازارى
به گرد روى تو شب خيمه زد ز مشك و رواست * از آنكه زهرهجبينى و ماهرخسارى
چه شعبدهست كه چشمت به غمزه مىبازد ؟ * كه درد با من و در چشم توست بيمارى
كشد چو خسرو خوبان ز خيل عشق سپاه * مسلّم است تو را در سپاه سالارى
به همّتى كه تو دارى رواست سقّايى * به قامتى كه تو دارى سزد علمدارى
هزار چشمه ز چشمان كودكان جارىست * كجا تو با لب عطشان روى كه آب آرى ؟
روان تشنه برآسايد از كنار فرات * تو از فرات چرا كام تشنه بازآرى ؟ !
اگر نبود شهادتْ مراد حضرت تو * به اشتياق ملاقات حضرت بارى
هامش
( 1 ) . همان ، ص 158 تا 164 .