بگفت اى بهترين فرزند آدم * جلال كبريايى در تو مُدغم
تمنا دارم اى سلطان پيروز * كه آل اللّه را باشم قلاوز « 1 »
بدان شهزاده شاه روز محشر * چنين فرمود كاى شبه پيمبر
برو بدرود كن اهل حرم را * كه بينى روى سلطان قِدم را
چو رخصت يافت از آن شاه ذى جود * روان شد سوى خرگه بهر بدرود . . .
شه عشاق خلاق محاسن * به كف بگرفت آن نيكومحاسن
به آه و ناله گفت اى داور من * سوى ميدان كين شد اكبر من . . .
چو تابان گشت نور رويش از دور * مخالف را روان گرديد پرشور
گمان كردند قوم كينهپرور * كه باشد اين مجاهد خود پيمبر . . .
بفرمود اى پرستاران ابليس * كه باشد كارتان افسون و تلبيس
منم ز اين اهل بيت برگزيده * شه عشقآفرين را نور ديده
بگفت و بركشيد آن تيغ را زود * برآورد از نهاد دشمنان دود
گروهى را به تيغ آن شير يزدان * همى جا داد در آتش ز ميدان
ز رزم قوم دون گرديد خسته * روان شد سوى شاه دلشكسته
بگفت اى داور بالا و پستى * كه چون حق باشى اندر ملك هستى
شد از سوز عطش وز ثقل آهن * توانايى ز جان و طاقت از تن
در آن خرگه كه بودى آب ناياب * ز خجلت شد شه آبآفرين آب
نگين خاتم آن سلطان سرمد * نهاد اندر دهان شبه احمد
چو آن سرچشمه جود الهى * مكيد آن خاتم ختمى پناهى
توانايى شدش بر تن دوباره * سوى ميدان كين افكند باره « 2 »
* * *
هامش
( 1 ) . به فتح اول و ضم حرف واو ، لفظى تركى است به معناى رهبر و مقدمه لشكر و قلاوزى به معناى رهبرى آمده است .
در برخى از كتب اين كلمه به ضم قاف و كسر حرف واو ضبط شده ولى در اينجا به خاطر همانندى حروف كلمات قافيه بايد آن را به فتح اول و ضم حرف واو تلفظ كرد .
( 2 ) . همان ، ص 63 تا 65 .