سوى خرگاه شد سالار با شاه * كه بدرود آورد با لشكر آه
پس از بدرود اطفال جگرريش * طلب كردند آب از ساقى خويش
جواب ساقى لبتشنگان را * ندانم چون ندارم آب زبان را . . .
شه بىلشكر و سالار بىيار * روان شد سوى ميدان بهر پيكار
تو گفتى كربلا دشت حنين است * على : عباس و پيغمبر : حسين است
ز جا شد كنده آن انبوه لشكر * نه سر پيدا ز پا نه پاى از سر . . .
چو شد ميدان كين خالى ز لشكر * شه آبآفرين گفت اى برادر
روان شو سوى آب اى نازنين يار * براى كودكان آبى به دست آر
به سوى آب شد سقاى محشر * به رزم اندر بدى سبط پيمبر . . .
يم رحمت چو در نم شد شناور * خميده از پشت خنگ كوه پيكر
كف كافيش پر بنمود از آب * كه سازد لعل خشك از آب سيراب
به ياد تشنگان وادى غم * فراتش در نظر شد بحرى از سم
به خود مىگفت باشد از ادب دور * كه من سيراب و شه از آب مهجور
يكى خشكيده مشكى داشت با خويش * در آب افكند با امّيد و تشويش
ز جور چرخ بدرفتار كجرو * ز اشك چشم مشكش گشت مملو
چو عزم خيمه كرد آن مير صفدر * نهنگآسا شناور شد تكاور
به سر سوداى وصل عشق مىيافت * عنان عشق سوى عشق مىتافت « 1 »
* * *
چو از ميدان گردون چتر خورشيد * نگون چون رايت عباس گرديد
به چترى نيلى اين زال مجدّر * كشيد از بهر ستر آل حيدر
بتول دومين ام المصائب * چو خود را ديد بىسالار و صاحب
بر ايتام برادر مادرى كرد * بناتُ النّعش را جمعآورى كرد
هامش
( 1 ) . همان ، ص 73 و 74 .