آسيمه سر نمود رخ از پردهء شفق * خور ، چون سر بريدهء يحيى ز طشت خون
ليلاى شب ، دريده گريبان بريده مو * بگرفت راه باديه ، زين خرگه نگون
دست فلك نمود گريبان صبح ، چاك * باريد از ستاره به بر ، اشك لالهگون
افتاد شور و غلغله در طاق نه رواق * چون آفتاب دين ، قدم از خيمه زد برون
گردون به كف ز پردهء نيلى ، علم گرفت * روح الامين ، ركاب شه جم خدم گرفت
5
شد آفتاب دين چو روان سوى رزمگاه * از دود آه پردگيان ، شد جهان سياه
در خون و خاك ، خفته همه ياوران قوم * وز خيل اشك و آه ، ز پى : يك جهان سپاه !
سرگشته بانوان سراپردهء عفاف * زد حلقه ، گرد او همه چون هاله گرد ماه
آن سر زنان به ناله كه : شد حال ما زبون * وين موكنان به گريه كه : شد روز ما تباه
پس با دل شكسته ، جگر گوشهء رسول * از دل كشيد ناله و افغان كه : يا اخاه !
لختى عنان بدار كه گردم به دور تو * وز پات ، ز آب ديده نشانم غبار راه
من : يك تن غريبم و ، دشتى پر از هراس * وين پرشكستگان ستمديده ، بىپناه
گفتم : تو درد من به نگاهى رواكنى * رفتى و ، ماند در دلم آن حسرت نگاه
چون شاه تشنه داد تسلى بر اهل بيت * برتافت سوى لشكر عدوان سر كميت « 1 »
6
استاد در برابر آن لشكر عبوس * چون شاه نيمروز « 2 » ، بر آن اشهب « 3 » شموس « 4 »
گفت : اى گروه ! هين منم آن نور حق كزو * تابيده بر سجنجل « 5 » صبح ازل ، عكوس « 6 »
هامش
( 1 ) . است ، مركب .
( 2 ) . كنايه از خورشيد .
( 3 ) . خاكسترى ، به رنگ سياه و سفيد .
( 4 ) . اسب سركش .
( 5 ) . آيينه ، لغت رومى است .
( 6 ) . ظاهرا به معناى عكسها و بر خلاف قاعده .