رفتهام گريان و ، خندان آمدم * رفتهام مور و ، سليمان آمدم
تن نهادم ، پاى تا سر جان شدم * جان چه باشد ؟ جملگى جانان شدم
خالى از خود گشتم و ، پر از خدا * از همه بيگانه ، با حق آشنا
گرچه من رستم ز جان ، ليك اى سپاه * شرم داريد از رسول و از إله
اين بگفت و تيغ خصم افكن كشيد * برقمانا ، رخت زى خرمن كشيد
خورد و زد تيغ سبك ، گرز گران * رفت و آمد ، گه كنار و گه ميان
ناگهانش اسب پى كردند و ، وى * خود پياده رزم را افشرد پى
چون فتاد از پشت زين آن باشكوه * گفتى از پشت نسيم ، افتاد كوه !
شد همى تيغى به جسمش جاىگير * همچو برق اندر دل ابر مَطير « 1 »
بود او را نيمه جانى ، كز امام * ديد بر بالين خود جانى تمام
زيرلب ، خندان سوى جنّات رفت * از صفت بگسست و ، سوى ذات رفت
طبع ( جيحون ) تا كه حر را بنده شد * از مقالش ، صفحه مشك آكنده شد « 2 »
26 . سلطانى كلهر كرمانشاهى ( 1247 - 1303 )
زندگينامه
نامش حسين قلى خان فرزند مصطفى قلى خان ديوان بيگى از ايل كلهر ، زادگاهش كرمانشاه و متخلص به « سلطانى » و از شعرا و نويسندگان بنام سدهء سيزدهم هجرى است .
سيد احمد ديوان بيگى شيرازى در شرح احوال او مىنگارد :
« . . . الحال كه سال هزار و دويست و نود و شش است ، چهل و هفت سال از عمرش گذشته و يكى از اعاجيب روزگار و علامات قدرت پروردگار است . زمانهسازى نمىدانم و عبارتپردازى نمىتوانم ، اما آنقدر مىبينم كه از هر علمى سخن رود ، آگاه است و به هر طريق كه مىپويى همراه . عرفا او را از خود مىانگارند و علما عالمش مىپندارند و اهل ادب بر تقدمش اذعان دارند و شعرا از اساتيدش مىشمارند . . . مردى است افتاده و آرام و رفيق و
هامش
( 1 ) . ابر بارانزا ، ابر پرباران .
( 2 ) . همان ، ص 354 تا 357 .