13
از زين فتاد و سر به سر خاك برنهاد * خاكم به سر چو او به سر خاك سر نهاد
هر جا كه سر نهاد بر آن ريگهاى گرم * از تاب رفت و باز به جاى دگر نهاد
مرگ برادرش كمرش را شكسته بود * برچيد جامه را و به زير كمر نهاد
بند از سپر گرفت و بيفكند بر زمين * تيغ از ميان گشاد و به روى سپر نهاد
اشكش ز ديده جارى و از تاب تشنگى * لبهاى خشك را به ره چشم تر نهاد
هر جا كه درد داشت بر او مىگذاشت دست * اى درد بر دلم كه به دل بيشتر نهاد
از بس رسيده بود به او تير چارپر * چون مرغ پرشكسته سرى زير پر نهاد
تا جاى داشت داد به تن جاى زخم تير * جز دل كه جاى زخم فراق پسر نهاد
جانش هواى بارگه كبريا نمود * تن را براى دشمن بيدادگر نهاد
آه از دمى كه شمر لعين رو به شاه كرد * روز جهان و نامه خود را سياه كرد
14
شد سوى شاه خنجر الماسگون به دست * بر روى سينه خلف مرتضى نشست
پايى زدش به سينه كه پايش بريده باد * صندوق سر علم خدا را به هم شكست
شد خسته سينه شه و در بارگاه قدس * پشت رسول و خاطر شير خدا بخست
دردا كه نازپرور دامان فاطمه * پامال ناكسان شد و از خواب ناز جست
پرسيد نام او شه دين ، گفت شمر شوم * گفتا بيا كه وعده چنين بود از الست
آهسته زير لب سخنى گفت شه به دو * گفتا بگو هر آن چه به دل آرزوت هست
گفتا چو پا به خون من خسته مىنهى * آبى به دست آر كه تابم بشد ز دست
گفتا نبينى آب به جز آب تيغ تيز * آب ار به چرخ موج برآرد ز خاك بست
شه دست از آب شست و شد از آب * از دست ساقيان شراب طهور مست
برتافت روى از وى و سوى خدا نمود * از آب دل بريد و به يزدان پاك بست
ز آن پس چه گويم آه ! كه شمر لعين چه كرد ؟ * ناگفتنى بود كه به سلطان دين چه كرد ؟