غزل مرثيه
از حديث شهدا مختصرى مىشنوى * از غم روز قيامت خبرى مىشنوى
تو چه دانى كه چه آمد به سر شاه شهيد ؟ * بر سر نيزه بيداد سرى مىشنوى
چاك پيشانيش از دامن ابرو بگذشت * تو همين معجز شق القمرى مىشنوى
از جگر سوختگان لب آبت چه خبر * اين قدر هست كه بوى جگرى مىشنوى
غافلى وقت جدايى چه قيامت برخاست * تو وداع پسرى با پدرى مىشنوى
خبرت نيست ز حال دل بيمار حسين * در ره شام همين در به درى مىشنوى
تاب خورشيد و تن خسته و پا در زنجير * حال رنجور چه دانى ؟ سفرى مىشنوى
گريه سيلى شد و بنياد صبورى بر كند * تو همين زينبى و چشم ترى مىشنوى
( داورى ) راست دم غصه فزايى ورنه * اين همان قصه بود كز دگرى مىشنوى « 1 »
پانزده بند عاشورايى
[ 1 ]
پيغمبر خداى كه بُد رهنماى خلق * بس رنجها كه برد ز خلق از براى خلق
با آنكه او ز خلق به غير از بدى نديد * جز نيكويى نخواست به خلق از خداى خلق
اى بس كه برد رنج و تعب در ره خداى * تا شد ميان خلق خدا رهنماى خلق
يك تن نبُد ز خلق كه با او وفا كند * زين رنجها كه برد به مهر وفاى خلق
دندان او كه گوهر بحر وجود بود * ديدى كه چون شكست ز سنگ جفاى خلق ؟
خاكستر از جفا به سرش ريختند و او * روى از حيا نتافت كه اف بر حياى خلق
جز خون دل غذاش ندادند و اى دريغ * آن را كه هيچ بهره نبرد از غذاى خلق
اى بس زبان طعن كه بر وى گشاده شد * با اين همه زبان نكشيد از دعاى خلق
او از پى هدايت و خلق از براى ظلم ! * خلق از قفاى او شد و او از قفاى خلق
غير از بدى نديد ز خلق خدا جزاى * تا خود خدا به حشر چه بدهد جزاى خلق ؟
باز ار نه خود شفاعت خلق خدا كند * روز جزا و واقعه حشر ، واى خلق
ظلمى كه بر رسول خدا رفت و عترتش * هم خود مگر خداى ببخشد به امتش
هامش
( 1 ) . ديوان داورى شيرازى ، به اهتمام دكتر نورانى وصال ، چاپ اول ، سال 1370 ، ص 771 .