از محنتش چه عامى و عارف چه نيك و بد * در ماتمش چه پير و چه برنا گريستند . . .
گرگ اجل چو اكبر يوسفلقا دريد * آن دم عزيز مصر و زليخا گريستند
چون شد روانه شاه شهيدان سوى مصاف * اندر قفاش عترت طاها گريستند . . .
هم سوز نالههاش دل چرخ پير سوخت * هم چشم زخمهاش بر اعضا گريستند
چون ماند زيب دامن زهرا به روى خاك * آن دم رسول و حيدر و زهرا گريستند . . .
هم مهر منكسف شد و هم ماه منخسف * هم فرقدين و زهره و جوزا گريستند . . .
در قتلگه ز ديدن تنهاى كشتگان * سرها به روى نيزه اعدا گريستند
از استماع نوحه زينب گريست نوح * نوعى كه هود و صالح و يحيى گريستند
در گريه خيل ماتم و در خنده كوفيان * اينها همى به خنده و آنها گريستند
گر فاش مىگريست بر او چشم روزگار * توفان تازهاى به جهان گشتى آشكار « 1 »
بند بيست و دوم از نظام سوم
بىچاكِ سينه جامه دريدن چه فايده ؟ * بىآب ديده آه كشيدن چه فايده ؟
بىسوزسينه ، سينه زدن را چه حاصلى است * بىدرددل به خاك تپيدن چه فايده ؟ . . .
چون تير از نشانه خطا كرد و درگذشت * اندر پى غزال دويدن چه فايده ؟ . . .
گفتن كه : شد بريده حسين را سر از ستم * و آن گه طمع ز سر نبريدن چه فايده ؟
گفتن كه : راست گشته بر او از كمال خدنگ * اما كمان صفت نخميدن چه فايده ؟
بىياد چشم پرنَم او ، خواب را چه سود ؟ * بىذكرش آب سرد چشيدن چه فايده ؟ . . .
اى لاله داغدار برون كن سر از زمين * بىداغ او ز خاك دميدن چه فايده ؟
هر لحظهاى هزار ! ز شاخ گلى به سرو * بىعشق او به هرزه پريدن چه فايده ؟
بر گل ، گر اى هزار ! تو را ناله آرزوست * بر آن گلى بنال كه گل سينه چاك اوست « 2 »
هامش
( 1 ) . همان ، ص 146 .
( 2 ) . همان ، ص 174 .