بند سى و ششم از نظام سوم
زين درد خون گريست سپهر و ستاره هم * خون گشت قلب لعل و دل سنگ خاره هم
بر سر زدند از الم زاده بتول * تنها همين نه مريم و هاجر كه ساره هم
بستند راه مهلت او از چهار سو * تنها نه راه مهلت او راه چاره هم
كردند قتل عام به نوعى كه شد قتيل * از كودكان آل نبى شيرخواره هم
بر قتل شيرخواره نكردند اكتفا * تاراج بردهاند ز كين گاهواره هم
از كينه ، استخوان بر و سينهاش شكست * تنها نه سنگ ظلم ، كه از سُمِّ باره هم
بر خور نشست از اثر نعل ميخكوب * تنها نه نقش ماه كه نقش ستاره هم
بگذاشتند پيكر مجروح او به خاك * نگذاشتهاند ز آن بدن پاره پاره هم
آن پيكر شريف چو بر روى خاك ماند * بر روى او پياده گذشت و سواره هم
شد پاره ، گوشِ پردگىِ گوشواره عرش * تاراج گشت زيور و خلخال و ياره هم
زين نظم شد گشوده به رويم درِ الم « 1 » * بر قلب من نشست ز مَرْهَم هزار هم « 2 »
بند سيزدهم از نظام چهارم
اين بزم ماتم است و يا محشرست اين ؟ * يا مجلس عزاى شه بىسرست اين ؟
اين قطره خون دلى است كه لوح سينه است * يا اين كه عود سوخته در مجمرست اين ؟
اى دل ! به سان شمع بسوز و به غم بساز * بزم عزاى خسرو دينپرورست اين
گر باور تو نيست درين داورى مرا * شاهد دو عادلاند : دو چشم ترست اين
دانى چه گفت آن شه لبتشنه زير تيغ * بشنو حديث راست كه در خاطرست اين . . .
دادم ز صدق گر به سرِ وعده تو سر * در خجلتم كه آه همين يك سرست اين ! . . .
آمد نداى غيب كه سر دادنت قبول * از لطف ما به فرق سران افسرست اين
چون شد گذار قافله غم به مقتلش * شد شورشى كه گفت فلك محشرست اين !
هامش
( 1 ) . همان ، ص 176 .
( 2 ) . همّ به معناى غم كه بنا به ضرورت شعرى بايد بدون تشديد تلفظ شود .