تا كى جفاى نوح ؟ لب نوحه برگشا * يعقوبسان بنال كه شد يوسفت ز كف
چو نوح بر گروه و چو يعقوب بر همه * نفرين « لاتذر » كن و افغان وااسف
چندى چو شكوههاى دلش بر زبان گذشت * ز آن تن - ز بيم طعنه شمر و سنان - گذشت
9
در كوفه كاروان عزا چون گذار كرد * دوران ستيزههاى نهان آشكار كرد
شد كربلا ز درد اسيرى ز يادشان * و اندوهشان زمانه : يكى بر هزار كرد
در پرده شد حق و چو نديدند كوفيان * بىپرده جلوه حجت پروردگار كرد
بردند خوارشان به بر زاده زياد * تا كس چو ديد خوارىشان افتخار كرد
كاى آل بو تراب چو بر حق نبودهايد * رسوا نمودتان حق و ، بىاعتبار كرد !
طاقت ز دست زينب بيدل عنان ربود * گفت اى لعين عزيز خدا را كه خوار كرد
شكر خدا كه دولت پاينده ز آن ماست * ناحق كسى كه تكيه به ناپايدار كرد
خواريم پيش خلق و به نزد خدا عزيز * ما را خدا ز روز ازل كامگار كرد
فردا كه بهر ما و تو محشر به پا شود * بينى كه كردگار كرا شرمسار كرد
در خشم رفت و خواست كه زارش به خون كشد * ترسيد از آنكه بار مكافات چون كشد ؟
10
چون شام جاى عترت شاه شهيد شد * صبحى براى روز قيامت پديد شد
عهد ستم به آل نبى باز تازه گشت * پيمان غصه با دل ايشان جديد شد
آن در سپاس كاندُه عثمان زياد رفت ! * وين شادمان كه دهر به كام يزيد شد !
اسلام را به كفر شد آميزش آن زمان * كان سر فروغ بزم يزيد پليد شد
چون گوى آفتاب - كه شد زيور سپهر - * آذين طشت زر سر شاه شهيد شد !
با چوب خيزران به سر شه زدى كه : شكر ! * كاين سر بريد و قفل غمم را كليد شد !
انديشه شهادت زين العباد كرد * دوزخ صفت به نعرهء « هل من مزيد » شد