آن يك : ز روى خويش ، خراشان ترش جگر * وين يك : ز موى ، خويش پريشان ترش هواس
يك كاروان ز زن ، همه مردانِشان : قتيل * يك بوستان دُروده رياحينشان : به داس
آن يادگار آل عبا ، شمع انجمن * اهل مدينه ، واقعهپرسان به التماس
برخاست ز آن ميان و ، قيامت به پا نمود * يعنى : بيان واقعهء كربلا نمود
13
بس كن ( وصال ) ! قصهء محشر چه مىكنى ؟ * كردى قيامت ، اين همه ديگر چه مىكنى ؟
بس كن ( وصال ) ! كاين نفس شعلهناك تو * آتش به عالمى زد يكسر ، چه مىكنى ؟
قصد تو بود سوختن خلق ، سوختند * اين حرف سوزناك ، مكرر چه مىكنى ؟
جان تَذَرْوْ و فاخته را ، سوختنى ز غم * شرح شكست سرو و صنوبر چه مىكنى ؟
آه درون به طارم گردون چه مىبرى ؟ * آيينه سپهر ، مكدر چه مىكنى ؟
تشويش جان حيدر و زهرا چه مىدهى ؟ * شرح بلاى آل پيمبر چه مىكنى ؟
صد دفتر از بلاى حسين ار كنى رقم * نبود يك از هزار ميسر ، چه مىكنى ؟
گويى سرش به طشت يزيد : آفتاب و چرخ * تعريف آفتاب به اختر چه مىكنى ؟
گويى شب وداع وى و روز رستخيز : * بيهوده ، شب به روز برابر ، چه مىكنى ؟
چندان كه مىنشينم ازين ماجرا خموش * خونين دلم ز سينه خروشد كه : برخروش !
14
يا رب ! به نور ديده زهرا و آل او * يا رب ! به زخم پيكر اختر مثال او
يا رب ! به آن سر ز سنان سربلند او * يا رب ! به آن تنِ زِ هَيون ، « 1 » پايمال او
يا رب ! به آن سمند كه در دشت كربلا * رنگين به خون راكب او گشته ، يال او
يا رب ! به نالهاى كه اگر كافرى كشد * مسلم به خود حرام شمارد قتال او
يا رب ! به گريهاى كه اگر دشمنى كند * دشمن اگرچه سنگ ، به گريد به حال او
يا رب ! به بيكسى كه اگر الغياث گفت * جستى امان ز تيغ و بدادى مجال او
هامش
( 1 ) . اسب ، مركب .