از حسرت آن تشنهلب باديهء غم * هر موج ، خراشى است كه بر چهرهء آب است
با چهرهء پرخون چو درآيد به صف حشر * ز آن شور ندانم كه كرا فكر حساب است ؟
خواهد كه رساند به جزا ، قاتل او را * ز آن اين همه با ابلق ايام ، شتاب است
اى صبح جزا ! سوخت دل خلق ازين غم * شايد تو بر اين داغ شوى پنبهء مرهم
شمشير نبود آنكه بر او خصم ز كين زد * بود آتش سوزنده كه بر خانهء دين زد
هر گرد كه برخاست از آن معركه ، خود را * بر آينهء خاطر جبريل امين زد
باران نبود ، كز غم لب تشنگىاش بحر * خود را به فلك برد و ز حسرت به زمين زد
تا تشنه لبش ديد عقيق يمن ، از غم * صد چاك نمايان به دل از نقش نگين زد
خون ريخت سر پنجهء خورشيد جهانتاب * از بس كه ز غم بر سر خود چرخ برين زد
روز و شب ، ازين واقعه خونابه فشان است * چشم مه و خورشيد ، چنين سرخ از آن است
آن روز قرار از فلك بىسر و پا رفت * كآرام دل فاطمه ، از دار فنا رفت
در ماتم او ، گنبد افلاك سيه شد * دود جگر سوخته از بس به هوا رفت
در ماتم او ، آب بقا جامه سيه كرد * آن روز كه او تشنهلب از دار فنا رفت
از ظالم سنگين دل بىرحم خسى چند * بر سرور اخيار چه گويم كه چها رفت !
پرخون چو خدنگش به دل خاك فكندند * صد جا به دل همچو گلش چاك فكندند
پر ساخته اين غصه ز بس كوه گران را * تا همنفسى يافته ، سر كرده فغان را
آه اين چه عزايى است كه هر شب فلك پير * در نيل كشد جامه ، زمين و زمان را ؟
ز آن روز كه اين تعزيه شد رسم در ايام * خجلت بود از زيور خورشيد ، جهان را
بسته است ره خنده بر ايام ، ندانم * چون كرد صدف بهر گهر باز ، دهان را ؟ !
ز آن روز كه گرديد روان خون شهيدان * چون پاى به رفت دگر آب روان را ؟ !
ز آن روز كه گرديد به اين حرف ، ندانم * در خويش چسان داد دهن جاى ، زبان را ؟ !
از جرأت قومى كه بر او تيغ كشيدند * انگشت ز ناوك به دهن بود ، كمان را ؟ !
كاروان شعر عاشورايى ( فارسي ) — صفحة 187
مساهمون: محمد على مجاهدى
ص١٨٧