ز آن ديدهء خود سنگ ، پر از اشك شرر كرد * كاين آتش محنت به دل سنگ اثر كرد
در كان ، نه عقيق است كه از غصه يمن را * بىآبى آن تشنهلبان ، خون به جگر كرد
تا صورت اين واقعه را ديد ، ندانم * چون آب دگر با قدح آينه سر كرد ؟ !
چون چشم جهان ديد پر از ناوك بيداد ؟ * جسمى كه ، ستم كرد بر او هر كه نظر كرد !
نگسست ز هم قافلهء اشك يتيمان * تا شاه شهيدان ز جهان عزم سفر كرد
هر شام ، نه خورشيد نهان شد به تهِ خاك * در ماتم آن خسرو دين ، خاك به سر كرد
زين تعزيه هر شام ، شفق نيست بر افلاك * خورشيد به دامان فلك ، چشم كند پاك !
ز آن روز كه بر خاك فتاد آن قد و قامت * بر خويش فرو رفت ز غم ، صبح قيامت
آفاق به سر ، خاك سيه ريخت ز ظلمت * در خاك نهان گشت چو خورشيد امامت
آن روز كه كندند ز جا ، خيمهء او را * چون كرد دگر خيمهء افلاك اقامت ؟
بر نيزه چو ديد آن سر آغشته به خون را * پنداشت جهان ، سر زده خورشيد قيامت
هركس كه تن بىنفسش ديد و نفس زد * باشد ز نفس بر لبش انگشت ندامت
آن كس كه لب تشنهء او ديد و نشد آب * بر سينه زند از دل خود سنگ ملامت
از بارگران غم آن تشنهلبان بود * كآن دم نتوانست ز جا خاست قيامت
آن را كه نشد ديده پر از خون ز عزايش * باشد مژه : دندان ، نگه : انگشت ندامت
آن كيست كه چون لعل ، پر از خون جگر نيست * در ماتم آن گوهر درياى امامت ؟
روز ، آتش آهى است كه خيزد ز دل شام * شب ، خاك سياهى است كه بر سر كند ايام
بحر از غم اين واقعه ، يك چشم پر آب است * افلاك پر از آه ، چو خرگاه حباب است
نگذاشته نم در دل كس ، گريهء خونين * اين موج فشرده است كه گويند سراب است !
در سينهء افلاك ، نه مهر است كه دايم * زين آتش جانسوز ، دل چرخ كباب است !
تا گلْ گلِ خون شهدا ريخته بر خاك * چشم گل ، ازين واقعه پر اشك گلاب است
زين غصه كه در خاك تپيدند شهيدان * بر خاك تپيدن ، صفت موج سراب است
كاروان شعر عاشورايى ( فارسي ) — صفحة 186
مساهمون: محمد على مجاهدى
ص١٨٦