سپرده است دم خود به تربت تو مسيح * كه ذرهاى است از آن ، جسم مرده را اكسير
هلال تيغ تو ، هر روز مىتواند باز * ز نو گرفت جهان را چو مهر عالمگير
( اثر ) ! به شيوهء خاصان كف نياز برآر * كز انتظار دعاى تو شد اجابت ، پير ! « 1 »
* * *
اهل معنى را بود خاصيت كان طلا * شعرشان دارد كمال و قدر و ، خود باشند خوار !
نيست غير از معنى رنگين اثاث البيتشان * خوشدلند از حاصل دنيا به شعر آبدار
خاصه اشعارى كه باشد در پناه شاه دين * كعبهء اهل يقين ، خورشيد اوج افتخار
خشك شد چون شير مادر ، آب در پستان خاك * از فراتش منع چون كردند قوم نابكار
در عزاى خاندانش ، تا زمين كربلا * از سرشك گرم باقى ماندگان شد داغدار
در دل خود هر كه يابد ذرّهء مهر تو را * تا ابد گردد به گرد خويشتن پروانهوار
نوشداروى شفايى از تو دارم التماس * تا شوم در قوت طالع ، علم در روزگار
تنگ شد وقت اجابت ، دردسر كم كن ( اثر ) ! * بر زبانها شد گره آمين كف حاجت برآر « 2 »
هفت بند
شد محرم ، كز زمين و آسمان خيزد فغان * حلقهء ماتم شود آفاق ، بر اهل جهان
در نظر تيغ سيه تاب آيد از ظلمت هلال * بس كه آه اهل ماتم سوى گردون شد روان
عالمى را ، آتش اين غم به خاكستر نشاند * ريخت رنگ ماتم از گرد كدورت ، آسمان
چرخ ، پندارى ز شور كربلا آگاه بود * كز ازل در جامهء ماتم به عالم شد عيان
همچو مژگان ، رو به هم آورده گرم شيونند * بر سر چشم و چراغ مصطفى ، كر و بيان
بس كه جانها شعله بار از آتش اين ماتم است * حرف آب از دل اگر جارى شود ، سوزد زبان
روز و شب ، گردون به كف دارد و سنگ از مهر و ماه * مىزند بر سينه ، از داغ امام انس و جان
شمع بزم آفرينش ، نخل گلزار شباب * گوهر تاج امامت ، نور چشم بو تراب
هامش
( 1 ) . همان ، ص 222 تا 224 .
( 2 ) . همان ، ص 228 و 30 .