در هر قبيله از قِبَل خوان اهل بيت * ماتم رسيدهاى شدهء مجنون كربلا
بس فتنهها كه بر سر مروانيان رسيد * وقتِ طلوع اختر گردون كربلا
بردند داغ فتنه آخر زمان به خاك * مرغان زخم خورده مفتون كربلا
گرگان پير دامن پيراهن حسين * ناحق زدند در عرقِ خون كربلا
خونابه روانِ جگرپاره رسول * در هر ديار سر زده بيرون كربلا
اين خوان نه اندكى است كه پنهان كند كسى * شايد كزين مُكابره « 1 » توفان كند كسى
3
اى رفته در قضاى خدا ماجراى تو * غير خدا كه مىرسد اندر قضاى تو ؟
اى رفته با دهان و لبِ تشنه از ميان * آب حيات در قدم جانفزاى تو
بيگانه از خدا و رسول است تا ابد * برگشته اخترى كه نشد آشناى تو
كردى چو در رضاى خدا و رسول كار * باشد يقين رضاى خدا در رضاى تو
چندين هزار جامه اطلس قبا شود * فردا كه آورند به محشر عباى تو
بربسته رخت كعبه و مانده قدم به راه * بهر زيارت حرم كربلاى تو
اى دست برده از يدِ بيضا در آستين * مفتاح هفت روضهء جنّت عصاى تو
بخشى ز نور سرمهء « مازاغ « 2 » » روشنى * بىديده را كجا خبر از توتياى تو ؟
ما را كه ديده در سرِ اين شور و شين شد « 3 » * عزم زيارت حرمت ، فرض عين شد
4
آه اين چه ميل داشتن ملك و تاج بود ؟ * اين خود چه برفراشتن تخت عاج بود ؟
دردا كه رفت در سرِ كار زمينِ رى * آن سر كه خونبهاى جهانش خراج بود
هامش
( 1 ) . اظهار كبر و معارضه و دشمنى كردن با كسى .
( 2 ) . مازاغ البصر و ماطغى ، سورهء النّجم ، آيه 17 .
( 3 ) . شاعر در اينجا اشاره به ضعف بيانى خود مىكند كه در شرح احوال او گذشت .