تخطي إلى المحتوى الرئيسي

خوشه هاى طلائى ( فارسي ) — صفحة 51

مساهمون:

ص٥١
بنگرد روزى مگر خورشيد سيماى تو را * هر صباح آرد سرى بيرون ز خاور آفتاب !
در نوازش بر سر زلف محبّت شانه‌سان * دشمنانت را بود در چشم ، نشتر آفتاب
قرصهء نانى شود بر سفرهء احسان تو * اين سعادت گر شود بهرش ميسّر آفتاب
مىكند بر شمسهء ايوان رضوان افتخار * گر شود روزى تو را گل ميخ منبر آفتاب
در خسف مىماند و تاريكى جهان را مىگرفت * گر نبودش سايهء لطف تو بر سر آفتاب
ذرّه‌يى مهر تو در دل داشت و آن را گر نداشت * منزلت بودش ز قدر ذرّه كمتر آفتاب
« و اصل » دربار خود را سايه از سر وامگير * اى ز چهر عالم آرايت منوّر آفتاب