فروغى بسطامى
كى رفتهاى ز دل ؟ !
كى رفتهاى ز دل كه تمنَّا كنم تو را * كى بودهاى نهفته كه پيدا كنم تو را
غيبت نكردهاى كه شوم طالب حُضور * پنهان نگشتهاى كه هويدا كنم تو را
با صد هزار جلوه برون آمدى كه من * با صد هزار ديده تماشا كنم تو را
بالاى خود در آينهء چشم من ببين * تا با خبر ز عالم بالا كنم تو را
مستانه كاش در حرم و دير بگذرى * تا قبلهگاه مؤمن و ترسا كنم تو را
خواهم شبى نقاب ز رويت برافگنم * خورشيد كعبه ، ماه كليسا كنم تو را