صداى پاى او در خاطر من نقش مىبندد * مگر مىآيد آن آرام جانها از وفا اينجا ؟ !
ز هر سو جلوهاى دل را به خود مشغول مىسازد * هزاران پرده مىبينند ارباب صفا اينجا
به بوى يوسف گم گشته مىآيد مشو غافل * توان زد چنگِ دل بر دامن خير النّسا اينجا
حديث عشق با « پروانه » مىگويى نمىدانى * كه مىسوزد بسان شمع از سر تا به پا اينجا