پيرايه بخش گوهر اسرار لم يزل * شيرازه بند دفتر ارزاق ما سوى
سلطان عصر ، آنكه به قصر جلال او * شاهان تاجدار ، فقيرند و بينوا
عرش برين به حضرت او گشته ملتجى * روح الامين به درگه او برده التجا
تارى ز تاب مويش ، و الّليل را دليل * تابى ز عكس رويش ، و الشّمس را گوا
خاك درش كه سرمهء چشم ملايكست * در چشم مردمان بود آن خاك ، توتيا
لطفش كند علاج همه زخم بىعلاج * نامش بود دواى همه درد بىدوا
شايد براى غاليهى زلف حور عين * خاكى كه آورد ز سر كوى او صبا
بر كوه اگر بخوانى مدح و ثناى او * آيد صدا ز كوه كه روحى لك الفدا
در چنبر اطاعت او ، كلّ ممكنات * در قبضهى مشيّت او جمله ما سوى