فروغى بسطامى
من بندهء آنم كه ببوسد دَهن تو
من بندهء آنم كه ببوسد دهن تو * وز هر دهنى نشنود الّا سخن تو
ترسم به جنون كار كشد اهل خرد را * در سلسلهء زلف شكن در شكن تو
انديشهء مردم همه از شور قيامت * تشويش من از قامت عاشق فكن تو
شايد كه شود رنگ به خون دل شيرين * هر تيشه كه بر سنگ زند كوهكن تو
بلبل خجل از زمزمهء مرغ دلِ من * گل منفعل از غنچهء شاخ چمن تو
هر طاير خوش نغمه كه در باغ بهشت است * حسرت كشد از باغ گل و ياسمن تو