از فخر زنم طعنه بر افلاك چو گردى * از رهگذرت بر من بىپا و سر افتد
اى منجى عالم ستم و جور شد از حدّ * بازآ كه ز دست متعّدى سپر افتد
پر مظلمه شد دهر ، بيا تا شجر عدل * در سايهء جانپرور تو بارور افتد
گر قُوتِ دل منتظران خونِ جگر شد * غم نيست ، چو وصل تو به خون جگر افتد
اى منتقم خون شهيدان ره حق * مَپسند كه خونهاى مقدّس هدر افتد
گويند دعاى سحرى راست اثرها * لطفى كه دعاهاى « وفا » كارگر افتد