ديگر از اوصاف آن حضرت آنست كه آن حضرت متوكل است بر خداى تعالى ؛ و در توكل عزم تمام دارد .
و اين اشارتست به كمال توكلى كه آن حضرت را بوده . شقيق بلخى « رحمه الله » « 1 » كه از اكابر اوليا و مشايخ خراسان است روايت كند كه سالى به عزم حج به بغداد رفتم ، روزى كه قافله از بغداد بيرون رفتند ، هر كس به يراق و اسباب و تجملى تمام بيرون آمده بودند ؛ جوانى را ديدم در غايت جمال كسائى سياه صوفيانه پوشيده و شملهاى به شكل صوفيان در سر داشت و تنها و منفرد از خلق نشسته بود . در خاطرم گذشت كه اين يكى از صوفيانست كه بدين شكل و هيئت بيرون مىآيد و مىخواهد كه در راه حج عيال مردم شود ، من بروم و او را سرزنش كنم تا بازگردد و متوجه او شدم . چون به دو نزديك شدم فرمود : اى شقيق
« إِنَّ بَعْضَ الظَّنِّ إِثْمٌ »
« 2 » و برخاست و روانه شد .
من با خود گفتم اين مرد از ابدال است . اسم مرا گفت و كشف باطن من كرد . ديگر او را نديدم تا به منزل رسيدم كه آن را واقصه « 3 » گويند . بر سر چاه رفتم كه آب بردارم ديدم كه به همان صورت بر كنار چاه ايستاده بود و ركوه « 4 » در دست مبارك داشت كه آب بردارد . ناگاه ركوه از دست مباركش در چاه افتاد ؛ نگاه در آسمان كرد و زير لب چيزى بگفت ديدم كه آب بر سر چاه آمد و آن حضرت ركوه پرآب برداشت ؛ متوجه تلى شد از ريگ ، و من از عقب آن حضرت روان شدم ؛ چون بدان تل رسيد ، چند قبضه از آن ريگ برداشت و در آن ركوه كرد و آن را بجنبانيد و در دهن گرفت و از آن بياشاميد . گفتم به حق آن خداى كه ترا اين مقام كرامت فرموده كه مرا از اين طعام بهره بده . پس ركوه به من داد بياشاميدم . آن سويقى بود از مغز بادام و شكّر كه من هرگز از آن لذيذتر طعامى نخوردهام . پس هر چند روز بازماندم و اصلا ميل طعام و آب نداشتم و بدان طعام سير بودم .
هامش
( 1 ) . از « غ » .
( 2 ) . حجرات ( 49 ) 12 .
( 3 ) . نك : معجم البلدان ، ج 5 ص 354 ؛ كتاب المناسك و اماكن طرق الحج و معالم الجزيرة ، فهرست امكنه زير عنوان « واقصه » .
( 4 ) . نوعى ظرف براى برداشتن آب .