تخطي إلى المحتوى الرئيسي

نزهة الكرام و بستان العوام ( فارسي ) — صفحة 800

مساهمون:

ص٨٠٠
در حال ابو جعفر ظاهر شد خانه از نور روشن گشت . به مادرش گفتم خداى تعالى ترا از چراغ بىنياز كرد در طشت بنشست ، و دست بر عورت نهاد ، و بر تن وى چيزى تنك بود مانند نور . چون روز آمد رضا عليه السلام ، بيامد ، و او را در مهد نهاد ، و مرا گفت : ملازم مهدوى باش . چون روز سيوم بود چشم بر آسمان كرد ، و از پس و پيش و از چپ و راست نگريست . آنگه گفت « اشهد ان - لا إله الا اللّه وحده لا شريك له ، و ان محمدا عبده و رسوله . » حكيمه گفت : ترسان و لرزان برخاستم ، و پيش رضا عليه السلام ، رفتم . او را گفتم : عجب ديدم . گفت : چه ديدى ؟ گفتم : اين كودك اين ساعت چشم بر آسمان داشت ، و قصه تا آخر با رضا بگفت . رضا عليه السلام ، تبسمى بكرد ، گفت : عجايب ازو بسيار بينى ، از ظهور معجزات وى : چون مأمون خواست كه دختر خود ام الفضل به زنى به وى دهد ، عليه السلام . روايت كند از زياد بن شبيب كه او گفت چون مأمون خواست كه ام الفضل را به ابو جعفر التقى عليه السلام دهد ، و اين قصه‌اى دراز است ما اينجا اندكى ياد كنيم ، گفت : عباسيان جمله نزد مأمون رفتن ، و دفع آن مىكردند . مأمون گفت : من از بهر آن اختيار وى كردم كه او فاضل‌ترين جملهء فضلا است به كودكى وى ، و اين جملهء عجايب است . من اميد مىدارم كه خلق را ظاهر شود آنچه من از وى مىدانم . پس شما بدانيد كه رأى صايب اين است كه من ديدم . گفتند : كودك است ، و او را معرفت علم فقه نباشد اگر چه ترا با وى نظرى هست ، و ترا به شگفت آورده است ، كودك است رها كن تا چيزى از ادب فقه بداند ، بعد از آن هرچه صواب بينى بكن . مأمون گفت : من او را از شما بهتر مىشناسم ، و اهل بيت را از خداى تعالى ماده و الهامى هست ، و پدران وى هميشه از علم دين و ادب مستغنى بوده‌اند ، ايشان كامل‌اند و رعايا ناقص . اگر خواهى امتحان كنى و بيازمايى . راضى شدند پس آن جمع جمله نزد يحيى بن اكثم رفتند ، و او قاضى آن زمانه بود ، ازو