محتاج بود ، و نه از بهر فضل منزلتى كه به آفرينش به آن رسيد ، و نه زيادتى و نقصانى ديد خود را معقول در آنچه آفريد از بهر حاجت . گفت ، بدان اى عمران ، اگر آنچه آفريد از بهر حاجت آفريده بودى نيافريدى الا آنكه يارى وى دادى در حيات [ گ 223 ] و [ شايسته بودى ] اضعاف آن بيافريند « 1 » از بهر آنكه ياوران هرچه كه [ بيشتر ] باشند صاحب آن قوىتر باشد .
پس سؤال و جواب ميان ايشان و عمران دراز شد ، و در اكثر مسائل او را الزام كرد تا بدان انجاميد كه عمران گفت : يا سيدى ، گواهى دهم كه چنين است كه تو صفت كردى ، اما يك مسئلهء ديگر مانده است . رضا ، عليه السلام ، گفت :
هرچه خواهى بپرس . گفت : سؤال مىكنم از حكيم عز و جل ، او در چيست و هيچ گرد وى درآمده است ؟ و از چيزى به چيزى نقل كند و محتاج به چيزى باشد ؟
رضا گفت : خبر دهم ترا اى عمران ، فهم كن آنچه فرمودى كه اين از مشكلات چيزهاست بلكه مشكلتر چيزهاست كه از خلق پرسند در مسائل ، و كسى كه زيرك و عاقل نباشد فهم اين نتواند كرد ، نه آنكه وى را طيشى باشد ، اما خداوندان عقل از فهم اين عاجز نشوند چون منصف باشند .
اما اول ، اگر آنچه آفريد از بهر آنكه بدان محتاج بود روا بودى كه كسى گفتى كه نقل كند بدانچه آفريد ، زيرا كه محتاج آن بود . اما خداى عز و جل هيچ از بهر سياحت نيافريد ، و هميشه ثابت بود نه در چيزى الا آنكه مخلوقات بعضى بعضى را نگاه مىدارد ، و بعضى در بعضى مىشود ، و بيرون مىآيد ، و خداى عز و جل جمله را نگاه مىدارد به قدرت خود ، و او در چيزى نرود و از چيزى بيرون نيايد ، و نگاه داشتن آن او را به رنج نيارد ، و او عاجز نشود ، و هيچ كس از خلق ندانند كه او چگونه است آن نگه داشتن الا خداى عز و جل ايشان را بر آن مطلع كرده است از انبياء و اهل اسرار وى ، و حافظان و خازنان عليهم السلام كه قائماند به حفظ شريعت ، و فرمان او كلمح البصر است يا
هامش
( 1 ) در اصل : بيافريدى كه آفريد .