تخطي إلى المحتوى الرئيسي

نزهة الكرام و بستان العوام ( فارسي ) — صفحة 799

مساهمون:

ص٧٩٩

باب پنجاه و هفتم در ذكر بعضى از معجزات مولانا محمد التقى صلوات اللّه عليه

روايت كند از احمد بن الخضرمى ، گفت : ابو جعفر التقى ، عليه السلام ، به حج رفته بود . چون به زباله فرو آمد ، زنى ضعيف ديد كه پيش گاوى مرده نشسته بود ، مىگريست . ابو جعفر گفت : چرا مىگريى ؟ زن برخاست ، گفت : يا بن رسول اللّه ، زنى ضعيف و عاجزم ، از مال دنيا جز ازين گاو نداشتم ، عيش من ازين گاو بود ، بمرد . ابو جعفر گفت : اگر خداى تعالى او را زنده كند تو چه كنى ؟ گفت : اگر زنده كند خداى را عز و جل ، از تو شكر كنم . محمد التقى ، عليه السلام ، دو ركعت نماز كرد و دعا كرد ، و پاى بر گاو [ گ 223 ] زد ، گفت : خيز به فرمان خداى تعالى ، گاو برخاست . زن بانك برداشت ، گفت : تو عيسى بن مريم ، اى تقى . گفت : اين مگوى ، ما بندگانيم گرامى كرده ، و اوصياء ، عليهم السلام .

در ذكر سخن گفتن ابو جعفر محمد التقى ، عليه السلام ، در گهواره

على بن عبيد روايت كند از حكيمه دختر موسى عليه السلام كه او گفت : چون ولادت خيزران نزديك شد ، رضا عليه السلام مرا و او را و قابله را با ما در خانه‌اى كرد ، و در ببست . در ميانهء شب چراغ بمرد . غمناك شديم از جهت مردن چراغ .