و خاك از خود بيفشاندند ، و قريش احوال از ايشان مىپرسيدند . پس ايشان را خبر دادند كه محمد را به رسالت فرستادند .
گفت : كاشكى كه ما او را دريافتمانى تا به دو ايمان آورد مانى ؛ و أبرأ - الأكمه و الابرص ، و مجانين كرد ، و با بهايم سخن گفت و همچنين با طير و جن و شياطين ، كس او را نپرستيد ، و نگفتند كه خداست ، اگر عيسى خدا مىدانيد حزقيل و يشع عليهما السلام هم به خدايى فراگيريد كه آنچه عليه السلام كرد ، به مثل آن ، و قومى از بنى اسرائيل ايشاناند ، هزار بودند ، از ديار خود بيرون رفتند ، از ترس طاعون ، كه ايشان را هلاك كند . خداى تعالى ايشان را بميرانيد در يك ساعت اهل آن ديار ديوارى گرد ايشان در كشيدند ، بر آن حال بودند تا استخوان ايشان را بريزيد . نبيى از بنى اسرائيل بر ايشان بگذشت ، عجب بماند از بسيارى استخوانهاى پوسيدهء ريزيده ، و خداى تعالى وحى كرد كه بگو ، اى استخوانهاى ريزيده ، برخيزيد به فرمان خداى تعالى . همه برخاستند و خاك از روى بيفشاندند ، و حكايت ابراهيم عليه السلام و زنده كردن مرغان معروف است .
ذكر قصه موسى عليه السلام و آن هفتاد كس كه او اختيار كرده بود . چون به مناجات رفت ، كه ايشان گفتند ايمان نياريم تا خداى معاينه ببينيم ، آتشى از آسمان بيامد و جمله را بسوزانيد . و موسى تنها بماند . گفت : خداوندا ، هفتاد كس را برگزيدم و با خود بياوردم چگونه من تنها بازگردم ، مرا راست - گوى ندارند . چنان كه معروف است خداى ايشان را زنده كرد ، و آنچه من گفتم ازينها دفع نتوانى كردن ، در تورية و انجيل بدان ناطق است . عيسى را از بهر آن خدا مىگويند كه مرده زنده مىكرد ؟ اينها همه مرده زنده كردهاند الهه باشند ؟ چه مىگويى يا نصرانى ؟ !
جاثليق گفت : قول ، قول تو است و خدا يكى است بىشريك .
پس رضا عليه السلام به رأس الجالوت گفت : رو با من كن ، سوگند مىدهم
نزهة الكرام و بستان العوام ( فارسي ) — صفحة 789
مساهمون: محمد بن حسين رازي
ص٧٨٩