دوست نمىدارد . شخصى گفت از بهر چه يا رسول اللّه ؟ گفت : از بهر آنكه او از من است و من از او ، هر كه او را دوست مىدارد مرا دوست مىدارد و هر كه او را دشمن مىدارد ، مرا دشمن مىدارد ، [ و هر كه مرا دشمن مىدارد ] خداى را دشمن دارد . مروى « 1 » است از افاضل مهاجر و انصار .
گفتند : بلى همچنين است . باقى خاموش شدند ؛ ايشان را گفت از بهر چه خاموش شديد ؟ گفتند : اينان كه گواهى دادند نزد ما ثقات و عدولاند .
گفت : خدايا گواه باش بر جمله . طلحه گفت : چگونه كنيم تا دعوى كه ابو بكر و اصحاب وى كردند و او را در آن مصدق داشته . پس گفت :
ابو بكر دعوى كرد ، گفت : از رسول صلى اللّه عليه و آله شنيدم كه گفت : خداى نخواست نبوت و خلافت جمع شود در خانهء ما اهل البيت . عمر و ابو عبيده و سالم و معاذ تصديق ابو بكر كردند . پس طلحه گفت : هر چه تو دعوى كردى و حجت گرفتى از فضل و سابقه حق است ، بدان اقرار مىكنيم و مىدانيم ، اما آن خلافت چهار كس گواهى دادند چنان كه شنيدى . امير المؤمنين صلوات اللّه و سلامه عليه چون اين سخن بشنيد خشم گرفت ، چيزهايى كه ظاهر نگفتى آن روز ظاهر كرد ، و تفسير كرد سخنى كه آن روز گفته بود كه عمر بمرد نمىدانستند كه معنى آن چيست ، روى را به طلحه كرد و مىگفت ، خلق مىشنيدند . :
اما اى طلحه ، به خدا كه صحيفهاى كه روز قيامت بدان به خدا رسم نزد من دوستر از آن صحيفه نيست كه آن چهار كس نوشته بودند و عهد كرده بودند كه بدان وفا كنند اگر محمد را بكشند تا بميرد . قوم يارى يكديگر دهند و بر من غلبه كنند ، و نگذارند كه من خلافت كنم و به حق خود رسم ، به خدا كه گواهى بر باطل دادند و تو نگفتى . از رسول صلى اللّه عليه و آله شنيدم در روز غدير خم كه گفت : « من كنت مولاه فهذا على مولاه ، من كنت اولى به من نفسه ، هر كه من به دو اولىترم از نفس او ، على بر او اولىتر از نفس او .
هامش
( 1 ) ص : قدرتى .