چيست و پرسيده بودمى كه ذبايح اهل كتاب حرام است يا حلال . و آن سه كه بكردم كاشكى نكرده بودمى و اگر چه با من حرب كردندى : اول آن كه آتش و هيزم به در خانهء فاطمه نبردمى و در خانهء وى نگشودمى ، و از لشكر اسامة - بن زيد تخلف نكرده بودمى ، و اشعث قيس را نكشته بودمى . و آنچه نكردم كاشكى كرده بودمى : قصاص مالك بن نويره از خالد بن الوليد استيفا كرده بودمى ، و عيينة بن حصن و طلحة بن خويلد اسدى كشته بودمى ! اى عجبا ، از قومى كه اين امثال « 1 » در حق امام و مقتداى خود را روايت كنند و مستحسن دارند و گويند اين از غايت ( ديانت و ) مسلمانى گفت ! ، ديانت آن بودى كه پيش از رؤيت بأس گفتى ، نه در وقتى كه نافع نخواهد بود . و نيز از دو حال بيرون نباشد يا از پيش مىدانست و پوشيده مىداشت يا نمىدانست . اگر مىدانست و پوشيده مىداشت تدليس بود ، و مدلس امامت را نشايد ؛ و اگر نمىدانست جهل بود و جاهل امامت را نشايد . و اين مسائلى چند است از مهمات دين : اول آنكه ندانست كه جد را از ميراث چند است و چه مىرسد . دوم معنى كلاله نمىدانست ، ميراث كلاله چون قسمت تواند كرد ؛ سيوم ندانست كه ذبيحهء يهود حرام است يا حلال ؛ چهارم اقرار كرد به ايذاء فاطمه صلوات اللّه عليها و آتش و هيزم به در خانهء وى بردن تا خانه را سوزانند ، و هر كه در خانه باشد . و رسول صلى اللّه عليه و آله مىفرمايد كه فاطمه پارهء از من است ، و هر كه او را برنجاند مرا رنجانيده باشد ، و هر كه مرا رنجاند خداى را رنجانده باشد ؛ پنجم اقرار كرد كه تخلف از لشكر اسامة بن زيد نه صواب بود و خلاف امر رسول صلى اللّه و آله بود ؛ ششم مقر شد « 2 » كه اشعث بن قيس را به ناحق بكشت ؛ هفتم اقرار كرد كه مالك بن نويره را به ناحق كشتند و ابو بكر خون او هدر كرد و از خالد بن الوليد خون او باز نخواست ؛ هشتم عيينة بن حصن را نكشت و قتلش واجب بود ، نهم طلحة بن خويلد اسدى را
هامش
( 1 ) - م : اين معنى
( 2 ) - م : مقرر بود