قصّهء مضر
چون ده روز از تحويل پيغمبر بدان سراى سپرى شد يك روز مردى كه در دست تازيانه و بر چهره برقعى داشت بر باب مسجد رسول خداى حاضر شد و گفت :
السّلام عليكم يا أصحاب رسول اللّه ان كان محمّد قد مات فانّ اللّه حىّ لا يموت أبدا أعظم اللّه أجركم و غفر ذنبكم ما أعظم شيئا من مصيبتكم بموت سيّدكم صلوات اللّه عليه .
اكنون بنمائيد كه وصىّ پيغمبر شما كيست ؟ ابو بكر به جانب على اشارت كرد و او روى به علىّ مرتضى آورد و گفت : السّلام عليكم يا فتى . أمير المؤمنين فرمود :
عليكم السّلام يا مضر يا صاحب البئر . ابو بكر و ديگر اصحاب شگفتى گرفتند ، مضر عرض كرد : نام و نشان من از كجا يافتى ؟ فرمود :
رسول خدا مرا از حال تو آگهى داد ، آنگاه فرمود : تو مردى از عربى ، نام تو مضر است و پدرت ارم نام داشت ، همانا در اين جهان سيصد و شصت ( 360 ) سال روز گذاشتهء چون صد ( 100 ) سال از عمر تو سپرى شد ، قوم خود را انجمن كردى و به خروج پيغمبر بشارت دادى و گفتى از تهامه مردى بيرون شود با روئى روشنتر از ماه و سخنى شيرينتر از عسل ، هر كه دين او گيرد رستگار شود . پدر يتيمان ، و خداوند شمشير است ، بر درازگوش نشنيد و كفش خود را در پى « 1 » زند خمر و زنا را حرام سازد و از قتل و ربا پرهيز نمايد ، خاتم انبيا و سيّد اولياست ، امّت را پنج وقت نماز فرمايد ، صيام ماه رمضان و حجّ بيت اللّه را واجب شمارد ، من به دو ايمان آوردم شما نيز تصديق او كنيد .
مردم از سخنان تو به خشم رفتند و تو را مأخوذ داشته در چاهى محبوس نمودند ، بعد از رسول خداى حيات آن جماعت به طوفان سيل درنورديده شد و تو رها شدى و نداى هاتفى اصغا نمودى كه گفت : اى مضر ، محمّد از جهان برفت و در شمار اصحاب اوئى ، اكنون
هامش
( 1 ) . درپى : خرقه و پاره را گويند كه جامه و كفش و امثال آن را بدان پيوند كنند ( س ) .