وعده داد كه معجزهاى نيز به او نشان دهد و كارهاى عجيب و غريبى هم نمايش دهد . اتفاقا چون پيش سر ابو سهل مو نداشت ، به قاصد شلمغانى گفت نمىفهمم كه معجزه چيست ؟ به رفيقت بگو كه موى اين قسمت از سرم را بروياند تا من به او ايمان بياورم ، آن قاصد رفت و ديگر برنگشت . » « 1 »
دو شاعر مشهور بحترى و ابن الرومى معاصر ابو سهل بودند و بحترى مديحههايى دربارهء ابو سهل و پسرش اسحاق دارد . ابن الرومى هم بر سفرهء خاندان نوبخت بزرگ شده بود و مخصوصا از دستگاه ابو سهل و برادرش ابو جعفر استفادهها كرده بود .
مسعودى در كتاب مروج الذهب نقل مىكند كه ابن الرومى سودايى مزاج و حريص و پرخور بود و او را دراينباره اخبار و سرگذشتهايى با ابو سهل اسماعيل بن على نوبختى و ديگر افراد خانوادهء نوبخت هست .
از جملهء مديحههاى بحترى دربارهء اسماعيل نوبختى و پسرش اسحاق اين ابيات است :
ما للمكارم لا تريد سوى ابى * يعقوب اسحاق بن اسماعيل
و الى ابى سهل بن نوبخت انتهى * ما كان من غرر لها و حجول
نسبا كما اطردت كعوب مثقف * لدن يزيدك بسطة فى الطول
يفضى الى بيت بن جودرز الذى * شهر الشجاعة بعد فرط خمول
« مكارم و فضائل انسانى را مقصدى جز ابو يعقوب اسحاق بن اسماعيل نيست ؛ و مكارم و بزرگواريها به ابو سهل بن نوبخت منتهى مىشود . از حيث نسب ، همچنانكه مىدانى ، به كسانى مىرسد كه پايههاى فرهنگ بودند ، همگى از نظر اخلاق مردمانى با فرهنگ و همچنين تناور و پهلوان بودند . و بالاخره نسبت او به خاندان گودرز منتهى مىشود كه پس از خمول و گمنامى در شجاعت شهره شد . »
( مقصود شاعر از گودرز ، جد اعلاى خاندان نوبخت است كه از سرداران بزرگ ( داستانى ) ايران بود . )
اين ابيات از اوست :
لا اخضب الشيب للغوانى * ابغى به عندها ودادا
لكن خضابى على شبابى * لبست من بعده الحدادا
« موى سپيد خود را به آن جهت خضاب نمىكنم كه ، دوستى و محبت
هامش
( 1 ) - الفهرست - ابو سهل قصهء ديگرى با منصور حلاج دارد كه در كتاب تأسيس الشيعة ، ص 368 آمده است .