پس من چنگ زدم بر ريش او و پاى او را گرفتم و كشيدم او را تا وسط خانه ، پسر او در آن حال از خانه بيرون رفت و استغاثه كرد به اهل بغداد مىگفت : قمى رافضى پدر مرا كشت . پس خلق بسيارى از ايشان دور من جمع شدند ، من بر مركب خود سوار شدم و گفتم : احسنتم اى اهل بغداد خوب كارى كرديد ، طرفدارى ظالم را مىكنيد و او را مسلّط مىگردانيد بر غريب مظلوم كه طلب از او دارد من مردى مىباشم از اهل همدان از اهل سنّت ، و اين مرد مرا نسبت به قم مىدهد و مىگويد : رافضى است و مىخواهد كه حقّ مرا ضايع گرداند و به من ندهد ، چون اهل بغداد اين شنيدند بر او هجوم آوردند و خواستند داخل دكّانش شوند من ايشان را ساكن گردانيدم ، پس آن مرد مرا طلبيد تمسّك و صورت طلب را و سوگند ياد كرد به طلاق كه آن مال را در حال ادا كند ، پس من مال را از او گرفتم . [ 1 ]
هامش
[ 1 ] الارشاد مفيد ، ج 2 ، ص 362 ؛ الكافى ، ج 1 ، ص 437 .