را بكشتى .
گفت : من نكشتم .
فرمود : كى كشت او را ؟
گفت : سيرافى او را بكشت .
و سيرافى صاحب شرطهء او بود ، حضرت از او قصاص كرد و او را به عوض معلّى بكشت .
و از معتّب روايت است كه حضرت صادق عليه السّلام آن شب در سجده و قيام بود و در آخر شب نفرين كرد بر داود بن على ، به خدا سوگند كه هنوز سر از سجده بر نداشته بود كه صداى صيحه شنيدم و مردم گفتند : داود بن على وفات كرد ، حضرت فرمود : همانا من خواندم خدا را به دعا تا فرستاد خداوند به سوى او ملكى كه عمودى بر سر او زد كه مثانهء او را شكافت .
شيخ كلينى و طوسى به سند حسن كالصّحيح از وليد بن صبيح نقل كردهاند كه مردى خدمت حضرت صادق عليه السّلام رسيد و ادّعا كرد بر معلّى بن خنيس دينى را بر او ، و گفت : معلّى برد حقّ مرا ، حضرت فرمود : حقّ تو را برد آن كسى كه او را كشت ، پس فرمود : به وليد برخيز و بده حقّ اين مرد را همانا من مىخواهم خنك كنم بر معلّى پوست او را اگر چه كه خنك مىباشد . يعنى حرارت جهنّم به او نرسيده . « 1 »
و نيز كلينى روايت كرده از وليد بن صبيح كه گفت : روزى خدمت حضرت صادق عليه السّلام مشرّف شدم ، افكند نزد من جامههايى و فرمود : اى وليد ! ردّ كن اينها را به نوردهاى خود ( يعنى خدمت آن حضرت پارچههاى ندوخته بود كه تاهش را باز كرده بودند ، حضرت به او فرمود كه : آنها را بپيچيد و تاه كند ) .
وليد گفت : من برخاستم مقابل آن حضرت ، فرمود : خدا رحمت كند معلّى بن خنيس را . من گمان كردم كه آن حضرت شبيه كرد ايستادن مرا مقابل خود به ايستادن معلّى در خدمتش ، پس فرمود : اف باد براى دنيا كه خانهء بلا است مسلّط
هامش
( 1 ) الكافى ، ج 5 ، ص 94 .