مىپرسيدم از آن حضرت و او جواب مىداد ، مىفرمود : شما در اين مسأله چنين مىگوييد و اهل مدينه چنين مىگويند . و فتواى خودش گاهى موافق ما بود ، و گاهى موافق اهل مدينه ، و گاهى مخالف جميع و يك يك را جواب داد تا چهل مسأله تمام شد و در جواب يكى از آنها اخلال ننمود . آن وقت ابو حنيفه گفت :
پس كسى كه اعلم مردم باشد به اختلاف اقوال ، از همه علمش بيشتر و فقاهتش زيادتر خواهد بود . « 1 »
دوّم : شيخ صدوق از مالك بن انس - فقيه اهل مدينه و امام اهل سنّت - ، روايت كرده كه گفت :
من وارد مىشدم بر حضرت امام جعفر صادق عليه السّلام ، پس براى من نازبالش مىآورد كه تكيه كنم بر آن ، و مىشناخت قدر مرا و مىفرمود : اى مالك ! من تو را دوست مىدارم ، پس من مسرور مىگشتم به اين و حمد مىكردم خدا را بر آن ، و چنان بود آن حضرت كه خالى نبود از يكى از سه خصلت : يا روزهدار بود ، و يا قائم به عبادت بود ، و يا مشغول به ذكر .
و آن حضرت از بزرگان عبّاد و اكابر زهّاد بود و از كسانى بود كه دارا بودند خوف و خشيت از حقّ تعالى را ، و آن حضرت كثير الحديث و خوش مجالست و كثير الفوائد بود . و هرگاه مىخواست بگويد : قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم رنگش تغيير مىكرد . گاه سبز مىگشت و گاهى زرد به حدّى كه نمىشناخت او را كسى كه مىشناخت او را .
و همانا با آن حضرت در يك سال به حجّ رفتيم ، همين كه شترش ايستاد در محلّ احرام ، خواست تلبيه گويد چنان حالش منقلب شد كه هر چه كرد تلبيه بگويد صدا در حلق شريفش منقطع شد و بيرون نيامد و نزديك شد كه از شتر به زمين افتد .
من گفتم : يا بن رسول اللّه ! تلبيه را بگو و چاره نيست جز گفتن آن . فرمود : اى پسر ابى عامر ! چگونه جرأت كنم بگويم « لبّيك اللّهمّ لبّيك » ! و مىترسم كه حقّ عز و جلّ
هامش
( 1 ) مناقب ، ج 4 ، ص 255 ؛ بحار الأنوار ، ج 47 ، ص 217 . و نيز نك : جامع مسانيد ابى حنيفه ، ج 1 ، ص 222 ، ط حيدرآباد .