فرمود : چيست .
عرض كردم : اسم اعظم را با من تعليم فرماى .
فرمود : طاقت آن را دارى ؟
عرض كردم : آرى .
فرمود : به اين خانه درآى چون به خانه در آمد ، حضرت ابى جعفر عليه السّلام دست مبارك به زمين گذاشت و آن خانه تاريك شد ، عمر را لرزيدن فرو گرفت آنگاه فرمود : چه مىگويى بياموزم تو را ؟
عرض كردم : نه ، پس دست مبارك از زمين برگرفت و خانه به همان حال كه بود بازآمد . « 1 »
مؤلّف گويد كه : در روايات وارد شده كه اسم اعظم الهى بر هفتاد و سه حرف است و در نزد آصف يك حرف از آن بود و به واسطهء آن بود كه سرير بلقيس را به يك طرفة العين نزد سلمان حاضر كرد . و نزد سليمان بن داود يك حرف از آن بود ، و به حضرت عيسى عليه السّلام دو حرف از آن عطا شده بود و به سبب آن بود كه مرده زنده مىكرد و كور مادر زاد و پيس را خوب مىكرد . و به حضرت سلمان عليه السّلام اسم اعظم تعليم شده بود و آن جناب داراى اسم اعظم بود ، و از اينجا معلوم مىشود كثرت عظمت شأن سلمان و علوّ مقام آن قدوهء اهل ايمان ( ره ) . « 2 »
و عمر بن حنظله كه راوى روايت است صاحب مقبولهء معروفهاى نزد فقها است و آن روايتى است كه از او نقل شده كه از حضرت صادق عليه السّلام سؤال كرد كه ميان دو نفر از اصحاب ما منازعه شده در دينى يا ميراثى چه كنند ؟ فرمود : نظر كنند به يكى از شماها از كسانى كه روايت كنند احاديث ما را و تأمّل كنند در حلال و حرام ما و شناسند احكام ما را ، پس راضى باشند به حكومت او بدرستى كه من او را حاكم گردانيدم بر شماها ، پس هرگاه حكم كند و از او قبول ننمايند استخفاف كردند حكم
هامش
( 1 ) بحار الأنوار ، ج 46 ، ص 235 به نقل از بصائر الدرجات .
( 2 ) نك : اختيار معرفة الرجال ، ج 1 ، ص 56 ؛ الكافى ، ج 1 ، ص 179 ؛ بصائر الدرجات ، ج 4 ، ب 14 .