چون پاسى از شب گذشت و رفيقان من به خواب رفتند ، ناگاه صداهاى بسيار از آسمان به گوشم رسيد ، پس شنيدم كه منادى گفت : اى آدم ! فرود آى .
پس حضرت آدم عليه السّلام از جانب آسمان به زير آمد با ملائكهء بسيار . پس نداى ديگر شنيدم كه : اى ابراهيم ! فرود آى ، و آن حضرت به زير آمد با ملائكه بىشمار ، پس نداى ديگر شنيدم كه : اى موسى ! به زير آى و آن حضرت آمد با بسيارى از ملائكه ، و همچنين حضرت عيسى عليه السّلام به زير آمد با ملائكهء بىحدّ و احصا .
پس غلغلهء عظيم از هوا به گوشم رسيد ، و ندايى شنيدم كه اى محمّد ! صلّى اللّه عليه و آله و سلّم به زير آى ، ناگاه ديدم كه حضرت رسالت صلّى اللّه عليه و آله و سلّم نازل شد با افواج بسيار از ملائكهء آسمانها و ملائكه بر دور آن قبّه كه سر مبارك حضرت امام حسين عليه السّلام در آنجا بود احاطه كردند ، و حضرت رسالت صلّى اللّه عليه و آله و سلّم داخل آن قبّه شد ، چون نظرش بر آن سر مبارك افتاد ناتوان شد و نشست ، ناگاه ديدم آن نيزه كه سر آن مظلوم را بر آن نصب كرده بودند خم شد و آن سر در دامن مطهّر آن سرور افتاد ، حضرت سر را بر سينهء خود چسبانيد و به نزديك حضرت آدم عليه السّلام آورد و گفت : اى پدر من آدم نظر كن كه امّت من با فرزند دلبند من چه كردهاند ! در اين وقت من بر خود بلرزيدم كه ناگاه جبرئيل به نزد حضرت رسول صلّى اللّه عليه و آله و سلّم آمد و گفت : يا رسول اللّه ! من موكّلم به زلزلهء زمين ، دستورى ده كه زمين را بلرزانم و بر ايشان صدايى بزنم كه همه هلاك شوند ، حضرت دستورى نداد ، گفت : پس رخصت بده كه اين چهل نفر را هلاك كنم ، حضرت فرمود كه : اختيار دارى ، پس جبرئيل نزديك هر يك كه مىرفت و بر ايشان مىدميد آتش در ايشان مىافتاد و مىسوختند ، چون نوبت به من رسيد ، من استغاثه كردم ، حضرت فرمود كه : بگذاريد او را خدا نيامرزد او را ، پس مرا گذاشت و سر را برداشتند و بردند ، و بعد از آن شب ديگر كسى آن سر مقدّس را نديد .
و عمر بن سعد لعين چون متوجّه امارت رى شد ، در راه جهنّم و اصل شد و به مطلب نرسيد . « 1 »
هامش
( 1 ) الخرائج ، ج 2 ، ص 577 ؛ بحار الأنوار ، ج 45 ، ص 184 .