ابن داود گفته همين قدر بس است در علو قدر و شرف او .
و در كتاب استيعاب مسطور است كه صعصعة بن صوحان عبدى در عهد حضرت رسالت صلّى اللّه عليه و آله و سلم مسلمان بود ، امّا آن حضرت را به واسطهء مانعى نديد ، و از جملهء بزرگان قوم خود عبد القيس بود ، و فصيح و خطيب و زبانآور و ديندار و فاضل و بليغ بود ، و او و برادر او زيد بن صوحان در زمرهء اصحاب امير المؤمنين عليه السّلام شمرده مىشوند . « 1 »
و روايت نموده كه ابو موسى اشعرى كه عامل عمر بود ، هزار هزار درهم مال نزد عمر فرستاد ، عمر آن مال را بر مسلمانان قسمت كرد ، چون پارهاى از آن بماند عمر برخاست و خطبهاى انشاد كرد و گفت : بدانيد اى مردم كه اين مال بعد از حقوق مردم فضله و بقيّهء مانده ، چه مىگوييد در آن ؟
پس صعصعه برخاست و او در آن وقت جوانى امرد بود ، گفت : اى امير المؤمنين ! مشورت در چيزى بايد كرد كه قرآن در بيان حكم آن نازل نشده باشد . و چون قرآن موضع آن را مبيّن ساخته تو آن را به جاى آن وضع كن .
پس عمر گفت : راست گفتى ، تو از منى ، و من از توام ، آنگاه آن بقيّه را در ميان مسلمانان قسمت نمود . « 2 »
شيخ ابو عمرو كشى روايت نمود كه : صعصعه وقتى بيمار بود و حضرت امير المؤمنين على عليه السّلام به عيادت او تشريف بردند و در آن حال با او گفتند كه اى صعصعه ! عيادت مرا نسبت به خود موجب زيادتى بر قوم خود نسازى ، صعصعه گفت : بلى و اللّه ، من آن را منّتى و فضلى از خداى تعالى نسبت به خود مىدانم .
و همچنين روايت نموده كه چون معاويه به كوفه آمد جمعى از مردم آنجا كه حضرت امام حسن عليه السّلام از معاويه جهت ايشان امان گرفته بود به مجلس او درآمدند ، صعصعه نيز چون از آن جماعت بود به مجلس درآمد ، چون نظر معاويه
هامش
( 1 ) الاستيعاب ، ج 2 ، ص 273 .
( 2 ) الاستيعاب ، ج 2 ، ص 273 ، ت 1216 .