جنّت شمرده مىخواهيم كه جهت ما طلب مغفرت كنى ، مالك گفت : لا غفر اللّه لكما . خداى تعالى ما را نيامرزد كه حضرت رسالت صلّى اللّه عليه و آله و سلم كه صاحب شفاعت است مىگذاريد ، و از من درخواست مىكنيد كه جهت شما استغفار كنم ! پس آن دو نفر مكدّر بازگشتند . چون حضرت رسالت صلّى اللّه عليه و آله و سلم را نظر بر روى ايشان افتاد ، گفت كه : فى الحقّ مبغضة . يعنى : شنيدن سخن حقّ گاه است كه آدمى را خشمناك و مكدّر سازد .
و آخر چون حضرت رسالت صلّى اللّه عليه و آله و سلم وفات يافت ، مالك به مدينه آمد و تفحّص نمود كه قائم مقام حضرت رسالت صلّى اللّه عليه و آله و سلم كيست ؟
در يكى از روزهاى جمعه ديد كه أبو بكر بر منبر رفته ، و از براى مردم خطبه مىخواند ، مالك بىطاقت شد با أبو بكر گفت كه : تو همان برادر تيمى ما نيستى ؟
گفت : بلى .
مالك گفت : چه كار پيش آمد آن وصىّ حضرت پيغمبر صلّى اللّه عليه و آله و سلم را كه مرا به ولايت او مأمور ساخته بود ؟
مردم گفتند : اى اعرابى ، بسيار است كه كارى از پس كارى حادث مىشود .
مالك گفت : و اللّه هيچ كارى حادث نشده ، بلكه شما خيانت كردهايد در كار خدا و رسول صلّى اللّه عليه و آله و سلم ، بعد از آن متوجه أبو بكر شد و گفت : كيست كه تو را بر اين منبر بالا برده و حال آن كه وصىّ پيغمبر نشسته است ؟
أبو بكر به حاضران گفت كه : اين اعرابى بوّال على عقبيه را بيرون كنيد از مسجد رسول صلّى اللّه عليه و آله و سلم .
پس قنفذ و خالد بن وليد برخاستند و مالك را پسگردنى زده از مسجد بيرون كردند . مالك بر اشتر خود سوار شد ، صلوات بر حضرت رسول صلّى اللّه عليه و آله و سلم فرستاد و بعد از صلوات اين ابيات بر زبان راند :
اطعنا رسول اللّه ما كان بيننا * فيا قوم ما شأنى و شأن ابى بكر