خاك پايش افسر عرش برين * . . .
368
خاكش بر سر كز اين سرا انديشد * . . .
350
خدا از نور روى مرتضى كرد * . . .
218
خداوندا عطا كن نشئهء ذوق * . . .
3
خلقت ناس هريك از شجريست * . . .
93
خلق جهال و او بوَد عالم * . . .
156
خلقى از هر طرف فراز رسيد * . . .
483
خنجر الماس چو بنداختند * . . .
357
خواجهء خير البشر باب شبير و شبر * . . .
144
خواهم كه به هر موى پذيرفته زبان * . . .
25
خواهى كه يا بى زو نشان ، جان در ره او برفشان * . . .
141
خودبينى و خودپرستى است آيينم * . . .
225
چون خيو انداخت بر روى على * . . .
12
داستان پسر هند مگر نشنيد * . . .
254
دانندهء راز همه انجام و آغاز همه * . . .
157
دانى حديث لحمك لحمى ز بهر چيست * . . .
181
در آن روز از دستبرد قضا * . . .
378
در اسلام كارش به جايى رسيد * . . .
403
در پس آينه طوطى صفتم داشتهاند * . . .
309
در تن خود تا نفسآسا به سيّارى شديم * . . .
225
در جواب از ره صوابش گفت * . . .
49
در خانهء كعبه گر بوَد منزل تو * . . .
60
در دار فنا كه از ثباتست برى * . . .
350
در دو عالم چارده معصوم مىبايد گزيد * . . .
16
در رهِ قدس عالم جبروت * . . .
156
در سقاهم هركه در حقّ على انكار كرد * . . .
184
در شريعت در مدينهء علم * . . .
156
در صحابه چون در انجم آفتاب * . . .
369
در غزا بر پهلوانى دست يافت * . . .
12
درفش درخشان برافراشتند * . . .
414
در فضايل بىنظير آمد على * . . .
173
در قيام و قعود عود او كرد * . . .
33
درگه عاليت گويا فتح باب كبرياست * . . .
313
در مصاف آمد و بگفت نسب * . . .
420
در نزد كبريا بجز از ختم انبيا * . . .
47
در هر دو جهان جمله ز پيدا و ز پنهان * . . .
15
در هر دو كون جز ما ، يك ذره نيست موجود * . . .
224
در همه ، انوار ربّانى پديد * . . .
223
در هيچ زمين و هيچ فرسنگى نيست * . . .
474
درياى روانم و هم امواج * . . .
225
درياى علم و مطلق دين زبدهء يقين * . . .
66
دست از دامنت رها نكنم * . . .
316
دست من دامان حيدر روز حشر * . . .
52
دشمن حق نفست آمد از ازل * . . .
222
دشمنى على است سيّئه * . . .
61
دعاهايى كه بر لب نارسيده * . . .
401
دلاورى كه چو تيغ دو سر كشد ز نيام * . . .
375
دل اهل اسلام از آن غم شكست * . . .
475
دلرباى عاشقان اين جهان * . . .
488
دلش بحريست پر از گوهر علم * . . .
248
دمبدم دم از ولاى مرتضى بايد زدن * . . .
16
دمش داده هزاران مرده را جان * . . .
5
دم مزن با هركه او بيگانه باشد از على * . . .
16
دو رونده چو اختر گردون * . . .
62
دوستان خاندان را دوست بايد داشتن * . . .
16
دوستان را تا به سبحان رهنما * . . .
488
دوستان را كجا كنى محروم * . . .
12
دوستى چون زر بلا چون آتشست * . . .
473
دوستى على است آن حسنات * . . .
60
دوستى كان عمر را با على است * . . .
223
دوستى مرتضى بگزين بجان اى شيخ شهر * . . .
276
دوستى مرتضى را اين صفت * . . .
222
دوستى مرتضى را پير ساز * . . .
52
دين و دنيا هست ضد يكدگر * . . .
471
ذات او هست واجب العصمت * . . .
158
ذات پاكش صدق را سرمايه ده * . . .
221
ذات سبحانست و باقى و بيچون * . . .
158
ذات سلطان اوليا باب تست * . . .
92
ذات هر دو تن ز يك نور آمده * . . .
184
ذره ذره كاندرين ارض و سماست * . . .
476
ذره نيست به مشيت او * . . .
156
ذكر خير على كند همه روز * . . .
88
ذوالفقار انداخت از دست و نشست * . . .
12
ذوالفقارى كه از بهشت خداى * . . .
376