فصل در معجزات ابى محمّد حسن العسكرى عليه السّلام
اسماعيل بن محمّد گويد : روزى بر سر راه بنشستم تا امام ابو محمّد برسيد از وى چيزى خواهم . چون برسيد شكايت فقر با وى كردم و سوگند خوردم كه قوت غدا و عشا ندارم . امام عليه السّلام گفت : سوگند به دروغ مىخورى . دويست دينار زر در خاك كردهاى . و اين كلام نه از بهر منع عطاست . روى به غلام كرد و گفت : آنچه دارى به وى ده . دويست دينار داشت به من داد . پس گفت : از دنانير مدفون تو را محروم گردانند . و آن كس كه بر گيرد از تو محتاجتر بود . تا مدّتى رزق بر من تنگ شده بود ، آن دفين طلب كردم ، نيافتم . مرا پسرى بود موضع دفين من مىشناخت ، از آنجا برداشته بود و من بر آن هيچ قدرت نداشتم . « 1 »
علىّ بن زيد گويد : مرا اسبى نيكو بود . من همه روزه به عشق وى حكايت كردمى . تا روزى به خدمت امام رفتم ، احوال آن اسب پرسيد . گفتم :
بر در عصمت امامت است . من بر وى سوار بودم كه به خدمت تو آمدم . امام عليه السّلام گفت : قبل المساء آن را تبديل به غيرى اگر توانى كردن تأخير
هامش
( 1 ) - اثبات الوصيّه / 214 ، الارشاد 2 / 332 ، اعلام الورى / 352 .