هرثمه گويد كه : مردم اراده كردند كه خاك بر امام ريزند . من گفتم : سيّد من با من چنين گفت كه نبايد كسى خاك بر گور وى ريزد ؛ كه به خويشتن انباشته گردد . و مأمون فرمود تا جمله خاكها از دست بريختند .
انباشته شد به فرمان حق تعالى .
گويند : روزى مأمون با هرثمه گفت - بعد از آنكه هرثمه را خوانده بود - كه : ابو الحسن با تو هيچ گفت ؟ و سوگندهاى مغلّظه داد كه راست بگوى . هرثمه گفت : بلى ؛ خبر عنب و رمّان با من گفت . مأمون لعين متغيّر شد رنگ روى شومش زرد و سياه گشت و غش رسيد و در آن غشيه گفت : ويل للمأمون من اللّه ! ويل للمأمون من رسول اللّه ! ويل للمأمون من علىّ بن ابى طالب ! و همچنين مىآمد تا به رضا . پس گفت : هذا و اللّه هو الخسران المبين . و اين كلمات مىگفت و تكرار مىكرد .
هرثمه گويد : سراى خالى كرده بود . و چون چنان ديدم ، با گوشهء سراى رفتم و بنشستم تا مأمون به هوش آمد و مرا بخواند . وى را ديدم چون مستى بيهوش و مرا گفت : به خداى كه تو پيش من عزيزتر نهاى از رضا ! اگر اين حال با غيرى بگويى ، گردنت بزنم . من قبول كردم كه با كسى نگويم . گفت :
نه . با من عهد كن . عهد كردم . دست من بگرفت و دست بر دست خويش زد و گفت :
« يَسْتَخْفُونَ مِنَ النَّاسِ وَ لا يَسْتَخْفُونَ مِنَ اللَّهِ وَ هُوَ مَعَهُمْ إِذْ يُبَيِّتُونَ ما لا يَرْضى مِنَ الْقَوْلِ وَ كانَ اللَّهُ بِما يَعْمَلُونَ مُحِيطاً »
« 1 » . « 2 »
اللّهمّ العن اوّل ظالم ظلم حقّ محمّد و آل محمّد و آخر تابع له على ذلك . اللّهمّ العنهم جميعا .
هامش
( 1 ) - نساء ( 4 ) / 108 .
( 2 ) - عيون 2 / 245 - 250 .