فصل
وى را به « رضا » خوانند زيرا كه وى مرضى بود عند اللّه و عند رسوله و الائمّة من بعده فى السّماء و الارض . و قيل : سمّى به لانّه رضى به المخالف و المؤالف . « 1 »
گويند : چون رضا متوفّى شد ، مأمون لعين به محمّد بن جعفر الصادق ( ع ) فرستاد و جماعتى از آل ابى طالب كه به نزديك وى حاضر مىبودند و تعزيت ايشان داد و اظهار حزن كرد به تكلّف و گفت : نظر كنيد و ببينيد كه رضا عليه السّلام به سلامت مرد . و گفت : يعزّ علىّ يا اخى ان اراك بهذه الحال و قد كنت آمل ان اقدّم قبلك و لكن ابى اللّه الّا ما اراد . « 2 »
هرثمه گويد كه : از شب چهار ساعت گذشته مردى آمد كه : امام رضا عليه السّلام تو را مىخواند . برخاستم و به خدمت وى رفتم . در ميان سرا نشسته بود . مرا گفت : وقت رحيل آمد . اين طاغى عزم آن كرد كه به انگور و انار مرا زهر دهد . به سوزن ريسمان زهرآلود كند و در انگور كشد و دست غلامى زهرآلود كرده بگويد تا انار به دست بيفشارد و به من دهد . و بعد از مرگ من اراده كند كه مرا بشويد . بايد كه با وى بگويى مرا نشويد و
هامش
( 1 ) - اعلام الورى / 303 .
( 2 ) - الارشاد 2 / 271 .