كه امام خبر داده بود . هر چه من گفتم بكردند الّا ضريح كه مأمون اجازت نداد ؛ تا كه وزيرى گفت : دانى رضا چه مىگويد ؟ گفت : بگو . گفت : به تو نمود كه اگر اولاد عبّاسيان بسيار گردند و دولتى عظيم بيابند ، امّا به آخر عهد ، از ما يكى ظاهر شود كه ملك شما ناچيز كند . مأمون لعين گفت :
صدقت . رضا در حال حيات عجايب به ما نمودى و بعد از مرگ نيز مىنمايد .
چون فارغ شديم مأمون گفت : آن كلمه كه وى به تو آموخت به ما بگوى . گفتم : فراموش شد . و راست گفتم . مرا يك سال به زندان بازداشت تا دل من تنگ شد . شبى دعا كردم به حقّ محمّد و آل محمّد . ناگاه محمّد بن على رضا در آمد و دست مبارك به قيود من فرو ماليد ، جمله گشوده شد .
مرا گفت : برو كه بعد اليوم تو وى را نبينى و وى تو را نبيند و از وى ضررى به تو نرسد . جملهء حارسان و غلامان حاضر بودند . هيچيك را قوّت و استطاعت سخن گفتن نبود . « 1 »
هامش
( 1 ) - اعلام الورى / 326 - 328 .