وى گويد : من چنان كردم . روزى مرا بخواند و چيزى مانند تمر هندى بخواست و گفت : اين را عجين كن . چنان كردم . مرا گفت : اين جمله حالها پوشيده دار . و در خدمت امام ( ع ) رفت و گفت : حال تو چون است ؟ امام گفت : نيك . وى گفت : حال من هم نيك . پرسيد : امروز كسى حاضر شد در خدمت تو ؟ امام گفت : نه . پس عبد اللّه بن بشير را بخواند و از غلامان انار بخواست و عبد اللّه را گفت : اين بىفشار به دست خويش ؛ كه امروز اين شربت بايد خورد . و دست آن لعين - يعنى عبد اللّه - زهرآلود بود . بعد از آن دو روز زنده بود . روز سوم متوفّى شد . « 1 »
ابو الصلت هروى گويد :
روزى امام ( ع ) گفت : در اين قبّه رو و از چهار جانب آن خاك به من آر . چنان كردم . مرا گفت : اين به من ده كه از نزديك در بود . به وى دادم .
ببوييد و آن خاك را بينداخت و گفت : زود بود كه گور من اينجا بر كنند و صخرهاى پديد آيد كه اگر جملهء كلنگهاى خراسان جمع آرند ذرّهاى از آن نتوانند شكستن و بر كندن ، هم از جانب سر و هم از جانب پا .
پس گفت : اين خاك به من ده . و گفت : هو من تربتى . بگو - يا ابا الصلت - تا هفت گز گور بكنند . اگر ايشان ابا كنند ، از ضريح بگو تا لحد دو گز بكنند و شبرى كه خداى تعالى آن را براى من فراخ بكند . چون چنين باشد ، از بالاى سر گور ترى ظاهر شود . آنچه من با تو آموزم بگو كه آب بر آيد تا گور پر شود . و ماهيان كوچك ظاهر شوند . آن نانى كه به تو دهم پاره كن و به ايشان انداز . چون جمله بخورند ، ماهيى بزرگ پديد آيد و اين ماهيان كوچك را بخورد كه هيچ باقى نماند . وى غايب شود . بعد از آن
هامش
( 1 ) - اعلام الورى / 325 .