آنچه من به تو آموزم بگو تا آب خشك شود . و بايد كه چون آن نام برى دست در آب نهى . و بايد كه اين به حضور مأمون كنى .
پس گفت : يا ابا الصلت ، فردا پيش اين فاجر روم . تو منتظر مىباش . اگر بيرون آيم مكشوف الرأس ، با من سخن گوى . و اگر بيرون آيم و مغطّى الرأس باشم ، با من سخن مگوى .
چون صبح شد ، روى به محراب آورده ذكر خداى تعالى مىكرد منتظر حال . ناگاه غلام مأمون رسيد كه تو را خليفه مىخواند . برخاست و نعل و ردا در پوشيد و برفت . من با وى رفتم . چون در پيش آن طاغى رفت ، طبقى انگورش نهاده بود و ديگر طبقهاى ميوه . و در دست وى خوشهاى انگور بود ؛ بعضى خورده و بعضى باقى بود . چون امام رضا ( ع ) را بديد بر پاى جست و با وى معانقه كرد و بوسه داد ميان هر دو چشم وى و با خود بنشاند و گفت : يا بن رسول الله ، نيكو انگورى است ، بخور . امام استعفا خواست و اباى كلّى نمود . مأمون لعين گفت : لعلّك تتّهمنا ! به ناچار از آنجا دو سه دانه بخورد و بينداخت و بر پاى خاست . مأمون گفت : كجا مىروى ؟
امام ( ع ) گفت : الى حيث وجّهتنى . و مغطّى الرأس بيرون آمد محزون .
من ايستادم تا جوانى نيكو روى در آمد مانندهترين خلق به رضا ( ع ) . من مبادرت كردم و به وى گفتم : من اين دخلت و الباب مغلق ؟ فقال : الّذى جاءنى من المدينة فى هذا الوقت ادخلنى الدّار و الباب مغلق . گفتم : تو كيستى ؟ گفت : انا حجّة اللّه عليك يا ابا الصّلت . انا محمّد بن علىّ . و پيش پدر رفت و مرا گفت : با من درآى .
چون رضا ( ع ) وى را بديد ، بجست و در پيش گرفت و با سينهء خود ضم كرد و ميان هر دو چشم وى بوسه داد و وى را به فراش خويش كشيد .
و محمّد بر روى وى افتاد و بوسهها مىداد و با وى چيزها مىگفت كه من
مناقب الطاهرين ( فارسي ) — صفحة 788
مساهمون: عماد الدين حسن بن علي الطبري
ص٧٨٨