را فاطمه . چنان بود و چنان كردم . « 1 »
ديگر : احمد بن عبد اللّه بن حارثه كرخى مىگويد كه : مرا نزديك هفده فرزند بيامد و هيچ به سال تمام بر نيامد . هر يكى به ماهى و دو ماه مىمردند .
به حج رفتم . بعد از حج در خدمت رضا ( ع ) رفتم و مسائلى چند پرسيدم و شكايت اولاد بگفتم و موت ايشان . خاموش شد و دعا كرد . گفت : اميد دارم كه بازگردى تو را حملى باشد و فرزندان بسيار بيايند و تو از ايشان تمتّع يا بى . گفت : چون به خانه آمدم ، دختر خالهام حامله بود . پسرى بياورد ابراهيم نام كردم . دوم كرّت محمّد ابو الحسن به كنيت . ابراهيم سى سال بزيست و محمّد بيست و چهار سال بزيست . هر دو رنجور شده بودند . بازآمدم و هنوز در رنج بودند . ابراهيم به اوّل ماه قدوم من متوفّى شد و محمّد به آخر ماه . « 2 »
هامش
( 1 ) - عيون 2 / 218 .
( 2 ) - عيون 2 / 222 .