جمعى از خراسان از علما و غير آن قصد سراى من كردند و علما جمله شيعهء على بودند . گفتند : ما را مىبايد كه در مدينه بدانيم كه امروز خليفه كيست كه باقر العلم متوفّى شد . ما را امروز تتبّع كه مىبايد كردن ؟ و ندانيم كه باقر العلم از اولاد فاطمه و على كه را نصب كرد و ما را امانتها دادهاند صد هزار درهم و دينار تا به امام دهيم و مطالبت امام كنيم به لوح و ذو الفقار و قضيب و بردهء رسول و خاتم كه اين چيزها نباشد الّا به نزديك امام . ما در مسجد رسول رفتيم و دو ركعت نماز بكرديم و از قيّم مسجد پرسيديم كه : قائم به امور مسلمانان كيست ؟ گفتند : زيد بن على و پسر برادر وى جعفر بن محمّد .
ما برخاستيم و پيش زيد رفتيم و سلام كرديم بر وى . حالها از ما پرسيد . گفتيم : از اهل خراسانيم به طلب امام خويش آمديم . ما را بر پاى كرد و به خانه برد و طعام بداد . پس گفت : چه مىخواهيد ؟ ما گفتيم : ذو الفقار و برده و خاتم و لوحى كه اسامى ائمّه در آنجاست ؛ كه اين چيزها نباشد الّا به نزديك امام . كنيزك را بفرمود تا سفطى برون آورد و از آنجا شمشير بيرون آورد در اديم سرخ گرفته و بردهاى سبز بر وى انداخته و گفت : اين ذو الفقار است . و قضيبى و درجى از فضّه و خاتمى و بردهاى برون آورد ؛ امّا لوح نداشت . ابو لبابه از پيش من - كه موسى بن عطيّهام - بر پاى خاست و گفت : فردا با خدمت وى آييم و مرادات تمام استيفا كنيم . و ما نيز آنچه داريم به خدمت وى رسانيم .
برخاستيم و قصد صادق عليه السّلام كرديم . چون به نزديك خانهء وى رسيديم گفتند : به ضيعه رفته است . هم در حال بازآمد و روى به ما نهاد و گفت : يا موسى بن عطيّهء نيشابورى و يا ابو لبابه و يا طهمان و اى جماعت خراسانيان . و روى به موسى كرد و گفت : ما اسوا ظنّك بربّك و امامك ! چرا
مناقب الطاهرين ( فارسي ) — صفحة 686
مساهمون: عماد الدين حسن بن علي الطبري
ص٦٨٦