به جمعه مىكرد و در اثناى خطبه ناسزاى على عليه السّلام گفتى و دشنام به وى دادى . عمر گويد : روزى خلقى عظيم در مسجد جمع بودند و من پشت با منبر داده بودم . مرا غفوهاى « 1 » در آمد بخفتم . ديدم كه گورى شكافته شد و مردى از آنجا برون آمد جامهء سپيد پوشيده . مرا گفت : يا ابا عبد اللّه ، الا يحزنك ما يقول هذا اللّعين ؟ ! يعنى : تو را سخت نمىآيد آنچه اين لعين مىگويد ؟ ! گفتم : بلى مرا سخت مىآمد . گفت : چشم برگشاى تا قدرت حق تعالى ببينى . من چشم بر گشودم و آن لعين ذكر على عليه السّلام به بد مىكرد . ناگاه وى را از منبر به زير انداختند . آن لعين بيفتاد و به دوزخ رسيد . و كس ندانست كه وى كه بود كه او را به زير انداخت . « 2 »
در مدينه چند خانهها بودى از صلحا كه سيّدنا امام زين العابدين نيمشب شب طعام بر دوش گرفتى و بديشان دادى و كس ندانستى وى كيست . چون پرسيدند كه تو كيستى ، جواب دادى : تو را بدين چهكار ؟ بندهاى است از بندگان خداى تعالى . تا بعد از موت وى آن بديشان نمىرسيد ، بدانستند كه آن وى بوده است . « 3 » و همچنين چون مستغسلان به غسل وى ايستادند ، پهلوهاى مبارك وى جمله سياه ديدند . معلوم شد كه آن ، امام ( ع ) بوده . و از امام محمّد باقر ( ع ) پرسيدند از اين سياه شدن پهلوها . فرمود : چون شب تاريك شدى ، آن حضرت ( ع ) بار بر دوش گرفتى و به در خانههاى صلحا بردى . اين اثر حمل آن است . « 4 » صلوات اللّه عليه و عليهم اجمعين .
هامش
( 1 ) - غفوه : خواب سبك .
( 2 ) - اعلام الورى / 258 ، الارشاد 2 / 174 و 175 .
( 3 ) - بنگريد به : اعلام الورى / 256 ، كشف الغمّه 2 / 303 ، مناقب ابن شهر آشوب 4 / 153 ، حلية الاولياء 3 / 136 ، الخصال / 517 .
( 4 ) - بنگريد به : الخصال / 517 ، مناقب ابن شهر آشوب 4 / 153 .